Daisypath Next Aniversary Ticker عادت می کنیم

روز برفی

سلام امروز تو شهر ما برف خیلی سنگینی امد .یادمه چند سال قبل که وب لاگم مثل الان خاک گرفته نبود  صبح یک روز برفی توی راه عکس گرفتم گذاشتم امروزپشت  پنجره محل کارم که ایستادم  یکهویی یاد اونروز افتادم و حس قشنگی که از برف داشتم و به دوستام منتقل کردم و چقدردوست داشتم دوباره این حسمو بگم البته که دیگر دوستان وبلاگی قدیمی نمانده و از خوندن اینجا از بس بی سر صدا بوده منصرف شدن اما انتقال حس من بود و الان انجام شد .روز برفیتون خوش.برام دعا کنید سالم خونه برسم .
!! نوشته شده توسط نازنین | 13:30 | 91/10/06

شکستن چله

وای که چقدر دلم از اینکه اینهمه اینجا خاک گرفته ناراحت شدم..وب لاگ عزیزم منو ببخش که ۲ سال بهت سر نزدم.خودت می دونی که چه اوضاعی داشتم..نگران نشو ..می دونی که در گیر بودم ..نه نه نه  اصلا به فیس بوک ربطی نداره ..اون اصلا نمی تونه جای تو را بگیره ....ببخش منو/کلی از دوستامو از دست دادم وای که گه روزایی تو این وب لاگ داشتم ..ایا می شه دوباره به اونروزا برگردیم .و اون جمع دوستهای نادیده دوباره دور هم باشیم و با خوندن نوشته های هم کلی انرزی بگیریم... دلم برای اون روزای هم خیلی تنگیده ..ای خدا این دلتنگی چیه !!!!!!!!هیچ وقت فکر نمی کردم دیگه برای ننوشتن تو وب لاگ یا نتونست برای نوشتن دلتنگ بشم....دوستای خوبم هر جا هستین دوسستتون دارم ...
!! نوشته شده توسط نازنین | 19:5 | 91/02/02

دومين پست .تصوير ذهني دوست لعنتي

یک روز و ۲پست

اين  حرفها  خيلي وقته همينجوري  تو مغزم مانده بود تقريبا يخ زده بود تا اينكه امروز با خوندن يك مطلبي انگار يخ مغز منم باز شد و جانا سخن از دل ما مي گويي شد  و اين شد كه تو اين كسادي وب لاگم تو يك روز ۲ پست نوشتم

واژه دوست داشتن و دوست داشتن ادمها اغلب به اين جمله فكر ميكنيم  اون دسته ادمهايي كه ما دوستشون داريم  اين جمله فقط فقط فقط ساخته ذهن ما هستند چون ما ادمها را اونجور مي بينم كه دوست داريم باشن و اونهايي را كه دوست داريم دوستداشتني مي بينيم  اما اين  حس و اينجور فكر كردن در مورد ادمها  همينجوري باقي نمي مونه يعني ما هميشه دامنه دوست داشتن دوستامون  يكي نيست  نه اينكه دوستشون نداشته باشيم  اما خيلي وقتها  اون ادمها ديگه اونجوري تو ذهن ما نيستند و باقي نمي مونن چون  همون ادم يا همون دوست  يك روزي خيلي ساده براي يك كاري كوچيك يا  يك لحظه لذت يا هر چيز ديگه..... فاتحه اون  تصوير ذهني دوست داشتني را كه تو ذهنت  براش ساختي مي خونه و گند مي زنه به همه چي .اگر خودتم تو اون خراب كردن رابطه دوستي نقش داشته باشي كه ديگه بدتر ندامت و ملامت خودتم بايد به ماجرا اضافه كني كه چرا ؟؟؟ .........

روزاي اول بعد ماجرا  خيلي ناراحتيم يك جورايي تو شوكيم  اصلا نمي دوني بايد چي كار كني بعدش براي اينكه خودتو اروم كني اون جمله معروف ولش كن به جهنم  يا هر كاري كرد كرد اصلا ديگه اسمشم نمي يارمو مي گي ؟ بعد به خودت مي گي خوب شد بهش خيلي اعتماد نكردم يا از اينجور دلداريها به خودت ميدي  بعدش مي گي قحط ادم كه نيست و هي دلداري  پشت دلداري براي اروم كردن خودت و اون ذهنت كه تصوير دوست مخاطب  دوست داشتني توش خراب شده ..تا حدي موفقي چون فكر ميكني اون تصوير با اين كارش دور ريخته شد و ديگه نداريش و سعي مي كني فراموش كني و هي به خودت  تلقين مي كني كه فراموش كردي حتي اون گوشه ذهنت كه ميخواد بره پيش تصويره ندامتش ميكني كه تو اون تصوير را فراموش كردي  و در واقع خودتو سر گرم ميكني ..اما از اونجاييكه اين تصوير ذهني  زاييده ذهن تويه و تو خيلي دخالتي نداشتي  و نياز ذهن تو است  و در واقع به نظر خودم دست خودت نيست يك روز تنها كه خيلي با دليل و بي دليل  دلت گرفته  تو همون دلت خطاب به اون ادم مي گه اخ چي مي شد لعنتي  مي ذاشتي همون تصويري كه ازت تو ذهنم داشتم باقي بمونه ........

و اون لحظه است كه مي فهمي تصوير ذهنيت فراموش نشده و هنوز سر جاش هست  و هنوز قراره هر وقت و ناوقت تو روزاي دلتنگي يك جورايي بره رو اعصابت ....

از خودم مي پرسم  اخه تا كي ؟؟

هيچ جوابي ندارم كه بدم چون تصوير ذهني جواب نمي ده فقط تصويره كه هنوز دارم مي بينمش ...يعني تا اخر عمر

پي نوشت ۱

-اين پست مخاطب خاص دارد .

!! نوشته شده توسط نازنین | 16:22 | 89/12/17

روزانه اسفند

 شاید بشه گفت ۱۵ روز اخر سال برای ما کارمند های دانشگاه بهترین موقع ساله..چون بعد فشار  کاری امتحانات نمرات و انتخاب واحد نیمسال جدید و حذف و ضافه هزار جور بالا پایین دیگه  که هنوز پس لرزه هاش ادامه داره  فقط کار گزارشگیری ها و البته صدور احکام می مونه که  اونم رو روال انجام می شه و دیگه اون شدت مراجعه کننده و استرس و شلوغی را نداره .مخصوصا هوا هم که ۲ روز حسابی بهاری و کلی منو  برده تو حال و هوای عید.

خدایی فک کنم  سال دیگه با من قرارداد نبندن از بس که از اول اسفند پاس گرفتم رفتم بیرون تقریبا هر روز صبح به بها نه های مختلف از ۱۰ تا ۱۲ بیرونم .خریدم.اراشگاه میرم و هزار جور کارهای نکرده در تایم صبح انجام بدم پررو هم شدم صبح ها ساعت ۱۰ که می شه کارم نمی یاد .البته من تنهایی بیرون نمی رم و یکی دیگر از خانمها هم پایه منه و تا اون میگه بریم فلان جا یا من میگم بریم فلان جا زود اماده می شیم مرخصی ساعتی رد میکنیم به همکارا می گیم هوامو داشته باشن زود به سوی  در رفتن ....

دلم برای وب لاگم تنگ شده .دوست دارم بنویسم ولی واقعا وقت نمی کنم اما همچنان نمیخوام ببندمش.

رومی مامان دیگه کاملا میخونه .کتاب تمام نشده اما تقریبا از دی ماه رومینا با لهجه و نوع خواندن کلاس اولیش همه کلماتو میخوند .

مرسی از دوستای خوبم که هنوز به من سر می زنید و اینجا را میخونید

 

!! نوشته شده توسط نازنین | 14:57 | 89/12/17

مامان گرفتار ...

ممنون ای هوای بارانی که امروز با امدنت حال مرا به نوشتن در اینجا ترغیب کردی

ممنونم.

مثل همیشه خیلی گرفتارم یعنی به معنای واقعی گرفتارم ..اینقدر از صبح که بلند می شم و به قول بچه ها ان می شم کاملا اویلبل در خدمت خانواده/ ملت /امت شهید پرور هستم تا شب که دوباره کلید اف زده می شه و به فاز خواب پرتاب می شوم .

از شانس خوب یا بدم امثال هم در محیط کار کارم چند برابر شده بود البته حدود ۲ هفته است با تمهیدات رییس محترم خیلی کارها روتین شده .تو ماه مهر که استرس شدید مدرسه و برخورد رومینا با مدرسه را هم داشتم هر روز با یک سری سیستم جدید رییس محترم دانشگاه از لحاظ نحوه برخورد با دانشجو مواجه شدیم و ماجره ها داشتیم با این قشر جدید دانشجو .

همکار جدید برامون امده با اینکه اول خیلی تریپ صمیمیت داشته و داره اما خیلی باهاش راحت نیستم نمیخوام در موردش بد فکر کنم اما خیلی یک جورایی خودشو بالا می دونه و فرق داره ..خدا بخیر کنه.

تصمیم گرفتم مثل هر سال درس بخونم و مثل هر سال یک سری کتاب حدید خریدیم وی ک هفته بکوب وسط اونهمه کار و تلاش و زندگی کنار رومینا بسلط پهن کردم کلی مشاوره گرفتم  و هنوز یخ مغزمون باز نشده اینقدر افاقات گوناگون می افته و افتاد که هنوز نتوستم کل کتابها را فقط ورق بزنم .

واقعا یک زمانی می گفتن ادم با ازدواج و بچه درگیر می شه و همیشه تو ذهنم میگفتم من اینجوری نمی شم چون خودم میتونم کارامو مدیریت کنم ..تا امروز  هم همین کارو کردم یعنیبنظرم از خودم زیادی مایه گذاشتم چون الان می بینم نمی تونم فقط میتونم به کارای اداره ..خونه و دختری برسم دیگر وقتی برای خودم نمی مونه.........

خلاصه این کلاس اولی شدن دخملی  این شوال ذهن منو پاسخ داد که گرفتاری یعنی چه ...

اما از همه گرفتاریها و مسایل این روزا که بگذریم فکر نمی کنم هیچ لذتی بالاتر از یک کلاس اولی تو خونه داشتن نیست از بچگی عاشق کلاس اولی ها بودم دفتراشونو بو  می کردم و کلی دلم میخواست نقاشی کنم   و حالا دارم حسابی تلافی در می یارم حسابی  دفتر بو میکنم حسابی از خودن های زیبا و با لهجه دخملی کیفور می شم  حسابی دفتراشو نقاشی و رنگ میکنم خلاصه کلی ذوق مرگ می شم .فکر نکنم کسی مثل من با اینهمه گرفتاری و مشغله اینجوری بتونه کیفور بشه ..جالبه اینجا است که عضو انجم اولیا هم شدم و یک روز در هفته در مدرسه حضور دارم و کارای مربوط به انجمن را نیز انجاام میدم ..روحیه بالا را کیف می کنین !!!!!

اینقدر گرفتار بودم که این پست روز ۱۳ ابان ماه ثبت موقت کردم و امروز که ۲۹ اذر ماه است تازه میخوام پابلیشش کنم ....

!! نوشته شده توسط نازنین | 9:50 | 89/09/29

RSS