تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker عادت می کنیم

دومين پست .تصوير ذهني دوست لعنتي

یک روز و ۲پست

اين  حرفها  خيلي وقته همينجوري  تو مغزم مانده بود تقريبا يخ زده بود تا اينكه امروز با خوندن يك مطلبي انگار يخ مغز منم باز شد و جانا سخن از دل ما مي گويي شد  و اين شد كه تو اين كسادي وب لاگم تو يك روز ۲ پست نوشتم

واژه دوست داشتن و دوست داشتن ادمها اغلب به اين جمله فكر ميكنيم  اون دسته ادمهايي كه ما دوستشون داريم  اين جمله فقط فقط فقط ساخته ذهن ما هستند چون ما ادمها را اونجور مي بينم كه دوست داريم باشن و اونهايي را كه دوست داريم دوستداشتني مي بينيم  اما اين  حس و اينجور فكر كردن در مورد ادمها  همينجوري باقي نمي مونه يعني ما هميشه دامنه دوست داشتن دوستامون  يكي نيست  نه اينكه دوستشون نداشته باشيم  اما خيلي وقتها  اون ادمها ديگه اونجوري تو ذهن ما نيستند و باقي نمي مونن چون  همون ادم يا همون دوست  يك روزي خيلي ساده براي يك كاري كوچيك يا  يك لحظه لذت يا هر چيز ديگه..... فاتحه اون  تصوير ذهني دوست داشتني را كه تو ذهنت  براش ساختي مي خونه و گند مي زنه به همه چي .اگر خودتم تو اون خراب كردن رابطه دوستي نقش داشته باشي كه ديگه بدتر ندامت و ملامت خودتم بايد به ماجرا اضافه كني كه چرا ؟؟؟ .........

روزاي اول بعد ماجرا  خيلي ناراحتيم يك جورايي تو شوكيم  اصلا نمي دوني بايد چي كار كني بعدش براي اينكه خودتو اروم كني اون جمله معروف ولش كن به جهنم  يا هر كاري كرد كرد اصلا ديگه اسمشم نمي يارمو مي گي ؟ بعد به خودت مي گي خوب شد بهش خيلي اعتماد نكردم يا از اينجور دلداريها به خودت ميدي  بعدش مي گي قحط ادم كه نيست و هي دلداري  پشت دلداري براي اروم كردن خودت و اون ذهنت كه تصوير دوست مخاطب  دوست داشتني توش خراب شده ..تا حدي موفقي چون فكر ميكني اون تصوير با اين كارش دور ريخته شد و ديگه نداريش و سعي مي كني فراموش كني و هي به خودت  تلقين مي كني كه فراموش كردي حتي اون گوشه ذهنت كه ميخواد بره پيش تصويره ندامتش ميكني كه تو اون تصوير را فراموش كردي  و در واقع خودتو سر گرم ميكني ..اما از اونجاييكه اين تصوير ذهني  زاييده ذهن تويه و تو خيلي دخالتي نداشتي  و نياز ذهن تو است  و در واقع به نظر خودم دست خودت نيست يك روز تنها كه خيلي با دليل و بي دليل  دلت گرفته  تو همون دلت خطاب به اون ادم مي گه اخ چي مي شد لعنتي  مي ذاشتي همون تصويري كه ازت تو ذهنم داشتم باقي بمونه ........

و اون لحظه است كه مي فهمي تصوير ذهنيت فراموش نشده و هنوز سر جاش هست  و هنوز قراره هر وقت و ناوقت تو روزاي دلتنگي يك جورايي بره رو اعصابت ....

از خودم مي پرسم  اخه تا كي ؟؟

هيچ جوابي ندارم كه بدم چون تصوير ذهني جواب نمي ده فقط تصويره كه هنوز دارم مي بينمش ...يعني تا اخر عمر

پي نوشت ۱

-اين پست مخاطب خاص دارد .

!! نوشته شده توسط نازنین | 16:22 | 89/12/17

روزانه اسفند

 شاید بشه گفت ۱۵ روز اخر سال برای ما کارمند های دانشگاه بهترین موقع ساله..چون بعد فشار  کاری امتحانات نمرات و انتخاب واحد نیمسال جدید و حذف و ضافه هزار جور بالا پایین دیگه  که هنوز پس لرزه هاش ادامه داره  فقط کار گزارشگیری ها و البته صدور احکام می مونه که  اونم رو روال انجام می شه و دیگه اون شدت مراجعه کننده و استرس و شلوغی را نداره .مخصوصا هوا هم که ۲ روز حسابی بهاری و کلی منو  برده تو حال و هوای عید.

خدایی فک کنم  سال دیگه با من قرارداد نبندن از بس که از اول اسفند پاس گرفتم رفتم بیرون تقریبا هر روز صبح به بها نه های مختلف از ۱۰ تا ۱۲ بیرونم .خریدم.اراشگاه میرم و هزار جور کارهای نکرده در تایم صبح انجام بدم پررو هم شدم صبح ها ساعت ۱۰ که می شه کارم نمی یاد .البته من تنهایی بیرون نمی رم و یکی دیگر از خانمها هم پایه منه و تا اون میگه بریم فلان جا یا من میگم بریم فلان جا زود اماده می شیم مرخصی ساعتی رد میکنیم به همکارا می گیم هوامو داشته باشن زود به سوی  در رفتن ....

دلم برای وب لاگم تنگ شده .دوست دارم بنویسم ولی واقعا وقت نمی کنم اما همچنان نمیخوام ببندمش.

رومی مامان دیگه کاملا میخونه .کتاب تمام نشده اما تقریبا از دی ماه رومینا با لهجه و نوع خواندن کلاس اولیش همه کلماتو میخوند .

مرسی از دوستای خوبم که هنوز به من سر می زنید و اینجا را میخونید

 

!! نوشته شده توسط نازنین | 14:57 | 89/12/17

مامان گرفتار ...

ممنون ای هوای بارانی که امروز با امدنت حال مرا به نوشتن در اینجا ترغیب کردی

ممنونم.

مثل همیشه خیلی گرفتارم یعنی به معنای واقعی گرفتارم ..اینقدر از صبح که بلند می شم و به قول بچه ها ان می شم کاملا اویلبل در خدمت خانواده/ ملت /امت شهید پرور هستم تا شب که دوباره کلید اف زده می شه و به فاز خواب پرتاب می شوم .

از شانس خوب یا بدم امثال هم در محیط کار کارم چند برابر شده بود البته حدود ۲ هفته است با تمهیدات رییس محترم خیلی کارها روتین شده .تو ماه مهر که استرس شدید مدرسه و برخورد رومینا با مدرسه را هم داشتم هر روز با یک سری سیستم جدید رییس محترم دانشگاه از لحاظ نحوه برخورد با دانشجو مواجه شدیم و ماجره ها داشتیم با این قشر جدید دانشجو .

همکار جدید برامون امده با اینکه اول خیلی تریپ صمیمیت داشته و داره اما خیلی باهاش راحت نیستم نمیخوام در موردش بد فکر کنم اما خیلی یک جورایی خودشو بالا می دونه و فرق داره ..خدا بخیر کنه.

تصمیم گرفتم مثل هر سال درس بخونم و مثل هر سال یک سری کتاب حدید خریدیم وی ک هفته بکوب وسط اونهمه کار و تلاش و زندگی کنار رومینا بسلط پهن کردم کلی مشاوره گرفتم  و هنوز یخ مغزمون باز نشده اینقدر افاقات گوناگون می افته و افتاد که هنوز نتوستم کل کتابها را فقط ورق بزنم .

واقعا یک زمانی می گفتن ادم با ازدواج و بچه درگیر می شه و همیشه تو ذهنم میگفتم من اینجوری نمی شم چون خودم میتونم کارامو مدیریت کنم ..تا امروز  هم همین کارو کردم یعنیبنظرم از خودم زیادی مایه گذاشتم چون الان می بینم نمی تونم فقط میتونم به کارای اداره ..خونه و دختری برسم دیگر وقتی برای خودم نمی مونه.........

خلاصه این کلاس اولی شدن دخملی  این شوال ذهن منو پاسخ داد که گرفتاری یعنی چه ...

اما از همه گرفتاریها و مسایل این روزا که بگذریم فکر نمی کنم هیچ لذتی بالاتر از یک کلاس اولی تو خونه داشتن نیست از بچگی عاشق کلاس اولی ها بودم دفتراشونو بو  می کردم و کلی دلم میخواست نقاشی کنم   و حالا دارم حسابی تلافی در می یارم حسابی  دفتر بو میکنم حسابی از خودن های زیبا و با لهجه دخملی کیفور می شم  حسابی دفتراشو نقاشی و رنگ میکنم خلاصه کلی ذوق مرگ می شم .فکر نکنم کسی مثل من با اینهمه گرفتاری و مشغله اینجوری بتونه کیفور بشه ..جالبه اینجا است که عضو انجم اولیا هم شدم و یک روز در هفته در مدرسه حضور دارم و کارای مربوط به انجمن را نیز انجاام میدم ..روحیه بالا را کیف می کنین !!!!!

اینقدر گرفتار بودم که این پست روز ۱۳ ابان ماه ثبت موقت کردم و امروز که ۲۹ اذر ماه است تازه میخوام پابلیشش کنم ....

!! نوشته شده توسط نازنین | 9:50 | 89/09/29

شکستن چله پست 30 سالگی /بوی ماه مدرسه

من نازنین و۳۰ ساله خوب هستم از روزی که پست سی سالگی را گذاشتم انگار چله افتاده و نتونساتم بنویسم این پست در ساعات اضافه کار یک روز شبه پاییزی در اتاق محل کارم که همه  سکوتی بس سهمگین مرا فرا گرفته دازرم تایپ می کنم..دلم واسه وب لاگم که اینقدر دیر به دیر آپ می شه می سوزه..اخی اخی..یاد ۴ سال پیش بخیر که روزی بدون وب لاگم نبود ..هنوز همون احساس مالکیته اما ....

روزای پرمشغله ای بود مثل همیشه.یک مسافرت خیلی عالی .و الان هم در تدارک مدرسه رومینا..دخترم فردا جشن شکوفه ها داره...امسال بعد چندین سال منم بوی ماه مهر با تمام وجود احساس کردم.روپوش.کیف .دفتر..قمقمه..کفش و.....چه حالی میده

اما راستش بیشتر از اینکه خوشحال باشم ناراحتم...حتما همه میگین همون حس ناراحتی مادرانه که از بزرگ شدن بچه هاشون می ترسن..البته شاید ۵۰ درصد قضیه اون باشه  اغما بیشترشه واسه اینه که دلم می سوزه ..بله دلم می سوزه بچم میخواد هر روز بره مدرسه صبح زود پاشه و این تراژدی ۱۲ ساله تکرای بشه و ۶ سال بعد ۱۲ سال و ۱۸ سال حداقل ناقابل بچم گرفتار می شه...اخه دختر من هنوز خیلی کوچیکه.من که مامانشم بعد ۶ سال کار کردن و ۱۶ یا ۱۷ سال درس خوندن  هنوز اغلب صبحهها که میخام بلند شم دارم خودمو فحش می دم ..کاش می شد امروز دیرتر برم .......

خدایا خودت مواظب دختر کوچولو کوچولو مامان باش روزای که دخترم خیلی زورش می یاد بلند بشه یا خیلی خسته است یک جورای بارونی برفی بادی  بیاد تا تعطیل بشه...

!! نوشته شده توسط نازنین | 12:28 | 89/06/30

سی سالگی

Join FreeUpload.com.au today

 ۱۰ مرداد که گذشت سی ساله شدم   اونروز تولدم بود و نتها روز تولدم با یکسال بلکه با یک دهه خداحافظی کردم .هیچ چیز از سی سالگی سختر از دل کندن از دهه بیست نبود .

حالا نوبت تجربه  سی سالگی است و ورود به دهه چهارم زندگی!.

امروز که احساس خوبی داشتم و از حس غمگین و این حرفها اصلا  خبری نبود !. شاید حتی نسبت به بیست سالگی ام با حوصله تر و پر انرژی ترم. نمی دونم شاید به خاطر اینکه قبل سی سالگی  داس تانها در موردش شنیدم یا اینکه کلا دهه سی ابهتی بس بزرگ دارد و حس خوبی از اطرافیان در موردش گرفتم.و یا اینکه بر خلاف اون چیزی که نشون می دم در دهه بیست خیلی کارها که دلم میخواسته  انجام دادم وراستش احساس خیلی غریبی برای از دست دادن روزها ندارم البته نه بطور کامل بهر حال حسرت روزهای از دست رفته چیزی اجتناب ناپذیزه...شاید هم وجود یک دختر ۶ ساله که خیلی خانم شده این حس را به من میده .

  اما تولدهای  دهه بیست بسیار شور و انگیز با کلی خاطره بود مخصوصا برای من  یاداوری اوت تولدها در  دهه بیست بغیر از شور و نشاط یک دختر بیست ساله یاداوری از دست دادن  عزیزترین کسم  را هم بهمراه دارد گذشته از همه دلتنگیهای اون زمان  از لحاظ روحیات ، خلق  و سبک زندگی نیز نسبت به آن روزها تغییرات زیادی کرده ام و اما از این  بابت خوشحالم. پایان دهه بیست از یک لحاظ غم انگیز است  اینکه پایانی بر بسیاری از فرصتهایی است که در این دهه وجود داشته است و   شاید در آینده دیگر تکرار نشود. دهه بعدی  مطمئنا فصل بسیاری از تصمیمات مهم زندگی ام است و این البته هیجان انگیز و در عین حال تامل انگیز است.  اما هر چه هست پر انرژی و با احساس خوب می روم که سی سالگی را تجربه کنم.

تولد سی سالگی روز بعد نامزدی بهترین دوستم در خانه مامان طاطا که خدا برایم حفظش کند گرفته شد مادرم مثل پارسال متعقد بود من باید شمع ۲۹ را فوت کنم انگار خداحافظی از دهه بیست برای مادرم از من سخت تر بوده .

دخترم برایم یک دفتر چه یادداشت گرفته بود و اقای همسر با توجه به جریانات روز های قبل که خیلی اوضاع ارومی بینمون نبود برایم گل که خیلی دوست دارم و وجه نقد که به قول خودش بیشتر دوست میدارم گرفته بود .

دخترم کلی ژست برای عکس بهم پیشنهاد کرد  یعنی بیشتر مجبورم کرد که فک نکنم در تولد ۲ سالگی اینهمه عکسهای مکش مرگ ما گرفته بودم .

تولد خاطره انگیزی بود مرسی از همه مرسی از خیلی از دوستان قدیمی که یادشون بود .

!! نوشته شده توسط نازنین | 5:42 | 89/05/16

RSS