تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker عادت می کنیم

every thing is ok

امروز خیلی همه چی خوبه ..امروز از اون لحظاتیه که احساس خوب  خوشبختی میکنم .بهمین سادگی بخمین خوشمزگی . کارمو دوست دارم  مادرمو/ همسر گرامی/ دخترمو /و همکارمو دوست دارم خلاصه همه الان یک جورایی عشقولانن  توی دل من .هر کسی قبلا با من بد بوده یا من باهاش بد بودم یا میخواد با من خوب بشه  الان میتونه مراجعه کنه حسابی دلم جا داره برای مهربونی ...(این فراخوان بود)

هفته قبل  بسیار بسیار هفته  پر تنشی بود  همه جا تنش داشتم... ها !!!!!! تو خونه با همسر  تو اداره حتی با یکی از دوستام  خلاصه یک جورایی یا همه میزدن به تیپ تاپ من  یا من میزدم به تیپ و تاپ همه ..اوضاعی داشتم بس عجیب و غریب. تو این هیر و ویر دلتنگم بودم عذاب وجدانم به خاطر یه کاری داشتم  و دارم  یعنی زپلشک آید بود وصف حال من 

 . از اول هفته   بد شروع کردم بعدش حساس شدم بحدی که  تا کسی چیزی بهم میگفت  زود دلم میشکست . خیلی ناشکری کردم  اما حالا بعد اون عذر خواهی دیشب از طرف مسبب اصلی ناراحتی ها  که خیلی موثر بود برای من که لوس هستم و لوسترم شدم . فکر میکنم شیرینی این لحظات قشنگ فقط به خاطر اونهمه تلخی لحظات قبلی بوده است  با اینکه خیلی بهم سخت گذشت اما چه خوب که قهر هست چه خوب که دعوا بود چه خوب که تنش داشتیم چون این ور قضیه خیلی زیبا است و خیلی  نابه ...

امروز  خوبم چونم همه  چیز را خیلی خوب می بینم   این حس شکر مداوم این لحظات را دوست  دارم  خدا را بابت داشتن این حس شکر میکنم  

اینجا نوشتم که امروز خوبم  تا شاید کمی جبران ناشکری هام بشه و یادم باشه لحظات خوب را

کامنت های پست قبل را  تایید نکردم چون همشون یک جورایی خصوصی بودو اظهار لطف دوستان از برگشت یک ماهه من .  مرسی از لطف همه

 فقط یک کامنت از یک دوست عزیز داشتم بنظرم جالب آمد ... اینجا می زارمش :

مقدمتان مبارک:
و باز گشتتان مبارک.
در ضمن اون عکس هر کسی که هست خیلی خوشگله!!!!
سلام من را به ایشون بر سونید!!!!!

 

 

من :چشم چون شما هستین  سلام میرسونم

 

!! نوشته شده توسط نازنین | 9:5 | 88/08/25

برگشت

Image Hosting by PictureTrail.com

 برگشتم برای اینکه باید بر می گشتم ...

همه چی خوبه اتفاقات زیادی تو این 2 ماهه نبود بغیر از کار و کار و کار و کار .خیلی خز شدم خز در اصطلاح خودم یعنی اینکه ,فقط یک مهم در زندگیت بشه اصل و دیگه هیچ !نه کلاس اضافه نه تفریح و استراحت .تمام وقتت کار کنی اینجوری می شی خز .حتی خر یک جورایی برام معنی افسردگی را هم داره سکوت و سکون در یک مقطع  در یک جا ..حسابی دارم کار میکنم  شاید بقول بعضی ها حسابی دارم پول در می یارم اما    اون حس شادابی را بکل از دست دادم هفته  قبل ماموریت اداری به تهران داشتم یک روز جلوی اینه خونه  دختر خالم که نورش با خونمون فرق داشت متوجه موهای سفید سرم شدم می دونستم دارم اما نمی دونستم اینقدر زیاد خب شکر خدا صبح تا شب که مقنعه سرمه شبم که خونه می رسم از اونجاییکه نور خونم همیشه کمه و عشق اباژور دارم قاعدتا نمی دیدم بعدشم که روز از نو روزی از نو دقیقا این برنامه ۳ ماه از زندگی منه   . گفتم خب شد  آمد ماموریت بغیر از خونه هم خودمو تو ایینه دیدم ..فکر می کنم اینهمه موی سفید با این سرعت اثر کار زیاد  و فشارهای عصبی باشه ..اما چه جالب یک هو ادم تغییر میکنه . خیلی از رنگ  کردن مو خوشم نمی امد اما همیشه یک جوری می شد که رنگ میکردم الکی .... ۱ ساله به توصیه از یکی از دوستام موهامو رنگ قهوه ای کردم همه میگن خیلی بهم می یاد اما خودم تو این ۳ باری که رنگ کردم میگفتم حالا چه اصراریه ..اما وقتی موی سفید دیدم  ٫پیش خودم گفتم دیگه اصراری واسه رنگ نیست بلکه واجبه .... در یک اقدام انتحاری موهامو هم کوتاه کردم  از موهام خسته نشده بودم اما خیلی دلم میخواست از این مدل های جدید بزنم خودمو ببینم   که اینکارو کردم .و کمی تا قسمتی از خز شدن در امدم ..اما خز فعالیتم هنوز ادامه داره .

اوضاع دانشگاه با وجودی کارمندی مثل من باید خوب باشه ..یک مدتیه سر کار فشارهای زیادی بیشتر از نوع  عصبی  بهم وارد می شه سعی میکنم  به حداقل برسونمش .خیلی موثر بوده اما خیلی از فشارهای عصبی   که باعث بهم ریختگی اوضام می شه ناگزیر برام پیش می یاد .قبل از شروع سال تحصیلی رییس بزرک تو یک جلسه با کارمند ها از ماها خواست برخوردامون با دانشجوها بهتر کنیم سعی کنیم همش لبخند بزنیم با  مهربانی ..نه به خاطر تبلیغ برای دانشگاه بلکه برای خودتون و خیلی روی این موضوع  اصرار داشت و مدام بهمون تذکر میداد لبخند یادتون نره  و ما مدام لبخند میزدیم و هی  قربون صدقه بچه های مردم میرفتیم  با اینکه روزای ثبت نام و ابتدای سال خیلی شلوغتر و سخت تر از پارسال بود اما امسال خیلی کمتر از پارسال احساس خستگی کردم  واقعا این لبخند اولین تاثیرش روی خود ادمه .به نظر من هیچی مثل ارباب رجوع ادمو خسته نمیکنه ..تصور کنین من یک روز مجبور بودم با حداقل ۲۰۰ نفر برخورد داشته باشم  و حرف بزنم این از توانایی قبلی من خارج بود چون حتما اخرش خیلی اخمو وخسته بودم  اما امسال خیلی بهتر از قبل بود و حدم بیشتر شده بود تو اینروزا یکی از رییس های محترم که  اسمشو گذاشتیم دوست عزیزی و از الطاف و محبتهای مدام   مستفیظ می شیم هم  یکی از اون الطاف خیلی خیلی خاصشو که ادمو داغون میکنه نثارمون کرد که حسابی باعث بهم ریختگیم شد اما بقیه یکجورایی از دلم در اوردن از اونروز به بعد هم دیگه نه اون به من کار داره نه من به اون ..یک جورایی خیلی دریای اون اروم شده نمی دونم ارامش قبل طوفانه و این سکوتش در برابر من یعنی چی ..تقریبا هیچ کاری را دیگه به من نمی گه و خیلی از کارای حتی حوزه رییس منو داره به خودش تغییر میده ..یک جورایی به معاون مستقیم خودم  این موضوعوگفتم ..اما اونم گفت بعد اون اتفاق اون روی تو حساس شده از بس که هر کسی رسید گفت چرا این حرکتو در برابر خانم فلانی انجام دادی ؟؟ اونم حالا روی تو حساس شده ...فکر کنین من تو چه بدبختی گیر کردم ..یارو تو کاری که بهش مربوط نبوده دخالت کرده زیادی  هم حرف زده  .ادمو سکه یک پول کرده  حالا هم که   فهمیده اشتباه کرده میخواد یک جورایی دیگه منو تحویل نگیره !!!!!و منو خراب کنه...خدا  خودش بخیر کنه..

از کار که بگذریم  می رسم به  شما دوستای خوبم که با کامنت هاتون منو به موندن دعوت کردیم ..من هیچ وقت در اینجا را نمی بندم حتی اگر  سر شلوغ باشم. اینجا را بعد یک اتفاقی ساختم که همیشه یاداوریش برام تلخ و شیرینه .تلخ از لحاظ دلتنگی روزای داشتنش و شیرین از لحاظ دل کندن از یک ماجرا عبث و بیهوده .شیرینی برای اینکه نه اینکه  ول کن من نیست چون تقصیر خودمه که ادامه اش می دم .نمی گم دیگه ادامه نمی دم ..اما سعی کردم فراموش کنم .تو این ماجرا ۱۰۰ درصد خودم مقصرم .هر اتفاقی هم می افته خودمو مقصر میدونم و بس .خودم با وجدانم درگیرم.خیلی بده ادم اینهمه درگیر باشه یک جورای ........چیزی بیشتر نمیتونم بگم .

میخوام روزای فعالیت زیاد را شروع کنم ٫پیش بسوی روزای جدید .....

در ضمن اون عکس من نیستم ..یک نفر مثل منه که صورت نگرانی داره !!!

!! نوشته شده توسط نازنین | 15:25 | 88/08/16

فردا بر میگردم

سلام یک مدت نیستم

نمی دونم کی بر میگردم

امیدوارم خیلی زود باشه شاید فردا !!!!!

!! نوشته شده توسط نازنین | 18:7 | 88/07/13

روزانه

خیلی بده ادم وب لاگ داشته باشه و اینجوری سوت و کور باشه ..اما واقعا چه جذابیتی داره این خونه مجازی  من.

نمی دونم اگر ارشیو وبلاگو  بخونید متوجه می شوید که من  همیشه سر شلوغم و  2 ساله که دیگه حسابی سر شلوغم .یعنی کارم طوریه که همیشه در حال دویدنم ..واقعا نفهمیدم تابستون چطور گذشت دلم واسه خودم می سوزه لطفا بقیه که اینجا را میخونن همه دلشون بسوزه . شاید فرجی شد .میگن دلسوزی همگانی فرج انی بهمراه داره .

چقدر دلم می خواست امسال تابستون یک سفر خیلی خوب برم ..اما نشد .. امسال حسرت به دل شدم شدید عین بچه ها همش بهانه می گیرم میدونم هم هم دلیلش اینه که دلم یک مسافرت حسابی می خواست نه یک تابستون پر کار و خسته کننده !!!!!!!(واسه همین گفتم عین بچه ها )

در ضمن تو این مدت پام هم پیچ خورد الته این پیچ خوردگی من سابقه داره  بله ایندفعه هم عروس رفته بود لیز خوره که حسابی لیز خورد و اونجوری شد که باید می شد .  یکبار که  حس داشتم  جریان عروس رفته لیز بخوره را تعریف می کنم ... یک عکس از پام گرفتم نمیدونم چرا بلوتوث نمی شه تا بزارمش تو وب  ..ایندفعه کلی داروی خونگی هم به پام زده بودم خیلی با مزه بود ....

!! نوشته شده توسط نازنین | 23:47 | 88/06/11

29 سالگیم

Image Hosting by PictureTrail.com


آخرین تولد دهه بیست خیلی آروم برگزار شد ..به همین سادگی به همین خوشمزگی 29 ساله شدم.

تولدم با اینکه از نظر ظاهری خیلی اروم نبود و حتی شلوغ هم بود  اما خیلی اروم برگزار شد یعنی به اهستگی 29 ساله شدم .

جالب اینجاست که تولد خونه مادرم برگزار شد  و مادرم اصرار داشت به شوهرم بفهمونه  که من 29 ساله نشدم  ومن 28 سالمه  که دارم میرم تو 29 ...حالا هر چی هم براش توضیح میدیم بازم حرف خودشو می زنه که نه شوهرت داره سنتو زیاد میکنه ..اخرش برای اینکه مادرم ناراحت نشه گفتم چون شما مادرمی و صاحب اختیار حق با شما است ...نمی دونم چون دارم نزدیک 30 می شم و یا چون اخرین دهه بیست بود این تولدم به این آهستگی اما  خیلی مهم برام برگزار شد .. فکر میکنم حس تو دهه بیست بودن همون چیزیه که حس جوانی را زیاد میکنه .نه اینکه بگم 30 سالگی را دوست ندارم ..دوستش دارم و خیلی منتظرشم  یکی از دوستام که یک روزایی خیلی  برام عزیز بود و الان هم همچنان عزیز اما خیلی دوره ازم  می گفت 30 سالگی خانم ها خیلی خوبه  ..30 سالگی اوجه ..اوج تو همه چی ! . خودم هم همین حسو دارم حس می کنم خیلی کامل می شم .. ا 30 سالگی زرگ می شم میخوام تو این اخرین سال دهه بیست جوری باشم درست مثل بیست ساله ها ...امسال به جای یک دونه کیک 2 تا کیک داشتم برادر همسر گرامی  که امسال  مشهد بودن  و در تولدم  شرکت داشتن  برام  کادو کیک هم گرفته بود طفلیکها فک میکردن ما کیک بهشون نمی دیم   و جالب این جا است که شمع هم گرفته بود اما   نه شمع 29  لکه شمع 28.خانمش بهش گفته بود فک کنم نازنین  29 سالش باشه ..اونم گفته نه بابا تازه ما زیاد هم گرفتیم 25 سالش بیشتر نیست   ..اونم گفته والا 8 ساله که ازدواج کرده  ؟چظوری تو حساب می کنی   من نمیدونم ؟؟(جاری جونم  حسودی کرده حالا برادر شوهرم منو جوان می بینه !!!!!)رومی مامان هم روز تولد روی کارت  اسم خوشو نوشته  چند تا خط کشید و با یک اب نبات پاستیلی بهم تقدیم کرد ..در ضمن قول یک نقاشی را هم داده که تاکنون واصل نشده ..لحظه فوت کردن شمع هم دخترم بهش بر خورد که چرا من یک بچه دیگر را کنار خودم نشوندم و حق اینکارو نداشتم   چون خودم از خودم دختر دارم چه احتیاجه   یک دختر دیگر را کنارم بنشونم و تا اخر شب با مامانش قهر بود و عشوه می امد ......

زندگی جریان عادی خودشو داره.دارم درس میخونم  اگر اتفاق تازه ای افتاد می نویسم .

تو دانشگاه با اینکه تابستونه اما شلوغه ساعت کاری شده  9 تا 14 اما همچنان من بیشتر می مونم چون کارام زیاده .کمی هم بی نظم  هستم و این شلوغی ها عواقب همون بی نظمیه .دکارسیون اتاقمونو هم دارن عوض می کنن ما حسابی درگیریم ..

پی نوشت برای خودم :

به نتیجه خوبی رسیدی همینو ادامه بده .

خدایا بابت همه لطف و مهربونی اینروزات ممنونم .

یادم بمونه همسر گرامی واسه اینکه تولدم مشهد باشه ماموریت نرفت .



!! نوشته شده توسط نازنین | 17:0 | 88/05/25

RSS