تبليغاتX
عادت می کنیم
  سلام

من برگشتم.تجربه بسیار عالی بود آشنایی با دوستانی از نوع دیگر ...

هوا خیلی خیلی خیلی گرم بود شانس آوردم یکی از همکارهای قدیمی مامان منتقل شده بود چابهار و رومینا تمام مدت پیش اونها بود وگرنه حتما نی نی مامان مریض می شد .

دریا فوقوالعاده زیبا بود .

 .با وجود اینکه حال خیلی خوشی تو پروازها مخصوصا ایرانی با این هواپیماها درب داغون ندارم امامعمولا همیشه مایلم با هواپیما سفر کنم   ..حالا فکرشو بکنین پرواز مشهد به چابهار از این پروازهای ترانزیت بود که وسط راه مسافر می زد و یک توقف ۴۵ دقیقه ای تو زاهدان داشت .من طفلکی مجبور شدم ۴ بار اوج و فرود این توپولوفهای افتضاح تو این هوای گرم تحمل کنم اگر مسیر رفت و برگشت به چابهار حساب کنی  حداقل ۱۲ ساعت با پرواز تو راهی.....

تو این همایش یک مدرسه خیلی عالی  و بزرگ با همه امکانات در چابهار توسط یک خانواده خیر (کاملا مردمی )افتتاح شد . .هر سال این جشن بصورت هماهنگ برگزار می شه اما مامان جان و بنده نمی رفتیم اما امسال در عمل انجام شده  از طرف سازمان قرار گرفتیم  به نظرمامان و من  اینهمه هزینه  جهت تجلیل  خیرین لازم نیست  حتی به مسیولین  مربوطه هم گفتیم  اما اونها هم نظر خودشونو داشتن روز آخر همایش من هم تا حدی در مورد برگزاری چنین همایشهایی قانع شدم چون کمکهای خوبی در این زمینه از طرف همگی صورت گرفت . اما مامان هنوز قانع نشده . 

 و این هم  گزارش تصویری مختصر از سفر به چابهار .

فImage and video hosting by TinyPic

جشنواره مدرسه سازی که هر ساله در اردیبهشت در سراسر ایران بصورت استانی و در بهمن ماه کشوری برگزار میشه. 

مدرسه های کپری در مناطق محروم استانهای کشور که باید تبدیل به مدرسه بشود .

عکس از نمایشگاه .

 عکس از نمایشگاه(بعضی از دخترای بلوچ بینیهاشونو  سوراخ میکنن و زیور آلات وصل میکنن این عکسو  این دخترک خوشگلو نگاه کنید.)

 و این هم عکسی از دریا عمان  و خلیج همیشه فارس .

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  87/02/31ساعت 8:18  توسط نازنین | 
تکلیف ما با این هوای گوگولی مشخص نیست صبح آفتابی   ساعت۹ ابری  ساعت ۱۰ باران شدید  ساعت ۱۲ نیمه ابری ساعت ۲ آفتابی و این روند ادامه دارد ...اما خدایی خیلی هوای عالیه ..اتاق من هم روبه حیاطه  و برگای یک درخت از پنجره آمده تو  . مدام دارم هوای گوگولی نوش جان میکنم ...خدای مهربون شکرت.

سال قبل تو واحد آموزش بغیر خودم و معاون آموزشی ۳ نیروی دیگر هم داشتیم .از ابتدا سال یکنفر را  به بخش دیگه منتقل کردن و دیگری را  لطف کردن تعدیل نیرو انجام دادن و اون نفر دیگری هم که کارش بایگانی بود سر جاش موند بعد تعطیلات یک کارمند جدید به بخش ما اضافه شد البته بدون نظر  از من نبوده اما خیلی هم نظر من فرقی در ماجرا نمی کرد اونا کار خودشونو میکردن  . کارمند جدید  آقای حدودا ۲۵ ساله .از این تیپ  های ب س ی ج ی  شدید (فکرشو بکنین همکار من اینجوری باشه از اینهایکه وقتی داری باهاشون حرف می زنی ها  در و دیوار و سقف نگاه میکنن / آهنگ موبایلشون  نوحه است و ...... )منم  از این موضوع  که با یکی حرف بزنم و اون  طرف به دیوار نگاه کنه بدم می یاد و حرص می خورم  راستش فک میکنم اصلا حواسش به من نیست  . با این اوصاف  مجبور بودم  کار یادش بدم  و شرح وظایفشو مشخص کنم  البته اونو که یک جوری از سر خودم باز کردم .  کلا با یک بک گراند قدیمی ذهنیت خیلی خوبی نسبت بهش نداشتم  .البته چون معرفش خیلی کله گنده بود  خوب مجبور بودیم بسازیم و نمی شد کاری کرد .اما  باید اعتراف کنم درسته که من پیش زمینه خوبی نسبت به اینجور ادمها نداشتم اما ایشون با کاراش و رفتارش داره نشون می ده که همه مثل هم نیستن و نباید اینقدر سریع  قضاوت کنم .اگرچه من هنوز در مورد اینجور آدمها موضع خودمو دارم اما تا اینجا نشون داد که فعلا کارمند خوبیه و کاراشو خیلی منظم انجام می ده..حالا از فردا که من نیستم شاید بیشتر بتونه خودشو به همه و حتی خود من نشون بده.

  پ.ن. غرغرانه :فوق لیسانس گرفتن این همسر گرامی  شده همسایه ها یاری کنید تا من  مدرک .....   والا  نمی دونم تا کی من بیچاره باید کارای همسر گرامی را انجام بدم این انصاف یکی دیگه بیاد درس بخونه مشقاشو یکی دیگه انجام بده؟ هر چی ترجمه داره من طفلک  باید انجام بدم.تازه با  حالت متلک میگه دوستام گفتن تو که از کار ترجمه راحتی   خانمت برات ۳ سوت انجام می ده (نه آخه من بیکارم ) منم گفتم تعارف نکن می خوای مال همه  دوستان گرامی را هم  من ترجمه کنم شماها  دانشجوهای درسخون  بشینین فقط ادیت کنین .... از دوستم کمک خواستم بیاد خونمون  کلی بهم خندید....  چرا  خندید ؟چونکه : من یک دستم متنهای ترجمه بود و میخوندمش  و مثلا ترجمه میکردم  با یک دستم غذا درست میکردم باز اون طفلک دوستم هر چی من میگفتم می نوشت  اون وسطها هم رومینا مامان غر غر میکرد .دیروز بدجنسیم گل کرده بود می خواستم یک ادرسی از این استاد راهنما پیدا کنم بهش بگم بابا تمام کارای ترجمه  این دانشجو محترمتونو  من دارم انجام میدم بهش نمره ندین ..اما باز دلم سوخت ....

 پ.ن.تذکر : در ضمن من چابهار جهت ماموریت نمی رم کدوم اداره را دیدن کارمند بفرسته ماموریت برای بچشم  بلیط بگیره ؟؟؟..راستش واسه یک کار خیری که منم شاید یک جورایی توش شریک باشم  دارم میرم از طرف اونجا دعوت شدم .

+ نوشته شده در  87/02/24ساعت 11:33  توسط نازنین | 
اعتراف میکنم باوجودیکه مامانم رفته بود سفر اما هفته خیلی آرومی داشتم.برنامه ریزی

It is warning for wife....تا یادم نرفته این غر غر را بگم :اگر احیانا آلارم موبایل همسرتون سر صبح شروع به زنگ زدن کرد که احتمالا بیدارش کنه  و شما داشتین ظرف می شستین اصلا لازم نیست دستکشهای پر از کف و خیس را در بیارین بلکه سریعا بپرین و آلارم را خاموش کنید تا فاتحه گوشی خونده بشه  اونوقت کمتر غر غر  می شنوین ..حالا  شانس آوردم  آلارم موبایل خودش بود و قرار بود خودشون از خواب ناز بیدار بشن .

البته  بعد شنیدار غرغر صبحانه خیلی حال می ده بیای سر کار ببینی روی میز اتاقت یک پاکت پستی حاوی دعوت به همایش بهمراه بلیط هواپیما برای سفری 3 روزه به چابهاره . با نی نی .احتمالا هوا باید گرم باشه اما سفر خیلی خوبه اونم از نوع توفیق اجباری .الان دارم برگه مرخصی پر میکنم ..

اینروزا گوشه کنار شهر ما هر جا را نگاه کنی می بینی عده ای پایین درختای توت ایستادن و دارن توت میل میکنند.تو محوطه دانشگاه ما پر از درخت توته آبدارچی محترم سر صبح برام توت می یارهمن خیلی توت دوست دارم از همه نوع .هر سال هم تا یک بار نرم بیمارستان ول کن نیستم .اما توتهای امسال اصلا شیرین نیست .

هفته قبل که مراسم گرامیداشت هفته معلم بود.دانشجوهای خود شیرین جو گیر شده بودند واسه منم کادو می آوردن ..طفلکیها فک کردن با اینکارا در اخلاق من فرجی حاصل خواهد شد .

چهارشنبه هفته  گذشته پیشونیم به شدت با در کابینت برخورد کرد .جالب اینجاست هیچ اثری از ورم و کبودی نیست .اما الان چند روزه سرم خیلی درد میکنه و درد به چشمهام هم کشیده شده نمی دونم این دردها ربطی به در کابینت داره یا نه .

آخ بعضی وقتها دلم میخواد حال بعضی آدمها را در جا  جلوی  جمعی بگیرم  اما باز همون لحظه دچار دلسوزی آنی می شم و به خودم نهیب می زنم بابا ولش کن ..اما بعد ماجرا وقتی یادم می افته ضایع نکردمش دچار عذاب وجدان می شم که نکنه من عقده ای بشم اون طرف هم پر رو بشه.

پ.ن.از نوع آرزوهای رومینایی :مامانی این خونه پر از پله را فروش بده بعدشم یک اتوبوس بخر  که راحتتره این ماشینت خیلی کوچولویه اه ه ه ه ه.........

 

+ نوشته شده در  87/02/22ساعت 9:57  توسط نازنین | 
Image and video hosting by TinyPic

عکس بالا به مناسبت روز روز جهانی ماما است .این روز را  به مامان خوشگلم که جزو بهترین و مهربونترین  ماماهای دنیا   است و گردن کلی نی نی و ماماناشون  خیلی  حق داره تبریک میگم مامانی جونم که به داشتنت افتخار میکنم آرزومه همیشه سالم و موفق باشی.  تبریک از طرف دختر لوس مامان.

خاطرات رومینایی:

موقعیت :هفته قبل تو خونه ساعت حدودا ۸ شب

رومینا مشغول بازی  بنده  هم مشغول کاره خونه.

رومینا رو به من : سرفینا سرفینا

من :بی توجه انگار اصلا نمی شنوم .

رومینا:سرفینا سرفینا !!!!!!!(تقریبا داد می زد ..

من :ساکت

رومینا حالا آمده روبروی من ایستاده می گه :سرفینا با توام ها چرا جواب  نمی دی ؟؟؟

من :با منی مامان

رومینا :بله   سرفینا جون مورفی کی از اداره می یاد ؟؟

من :والا می شناسی مورفی را که معمولا دیر می یاد !!!!!

< Image and video hosting by TinyPic

البته رومینا تا حالا اسمهای زیاد ی برای ما و خودش گذاشته اما معمولا اسم آدمیزاد برامون می زاشت و قبلش هم نظر خواهی میکرد .بعضی از اسمهایی که یادم مونده  مثله  :آنالیز ..اریکا و دلبر و...برای پدرش هم :استفان ..دومینیک ..بعضی وقتها هم داریوش (نمی دونم اینو کجا شنیده؟؟)فک کنم بچه هم  عرق ایرانیش گل کرده جو گیر نیاکان شده .خودش هم معمولا شخصیت اول فیلم ها  مثل باربی یا پرنسس و اغلب  شیدا  است .

پ .ن .۱ . سرفینا یک گربه سفید و مورفی یک گربه   قهوه ای  و کرم در کارتون شاهزاده و گدا است .تو عکس کاملا پیدا است .

+ نوشته شده در  87/02/16ساعت 9:15  توسط نازنین | 

 

اگر   دوست دوران کودکیت دندانپزشک بشه   و بخواد روی دندانهای  شما بقول خودش کار پیشگیری و زیبایی انجام بده اما بقول خودم می خواد روی سر من یا همون دندانهای نازنین خودم  اوستا بشه  و تجربه کسب کنه بهتره که کمتر باهاش رفت آمد کنین چون دهنتون سرویس می شه.  ناگزیرجهت  همین کاراهای پیشگیری  رفتم زیر دست دوست جون خودم  مانا  / خانم دکتر  این پست ما که ماجرا داره  .مانا  تو یک درمانگاه خصوصی کار میکنه  هفته پیش عصر رفتم دنبالش که با هم بریم  مرکز تا کار پیشگیری دندانهای من را انجام بده در ضمن مانا بدتر از خودم خیلی  در مورد روابط انسانی احساساتی است . همون ابتدا که تو ماشین نشت  دیدم همچین گرفته است .  مانا رو به من گفت : نازنین  باید ببخشید مجبور شدم وقت اول که تو باشی را  به یک مریض دیگه که اورژانسی بود بدم.من : غلط کردی  خوب زنگ میزدی من نمی آمدم  مانا:نه بزارتعریف کنم  آخه شاید هم مریضه نیاد . و اینجوری تعریف کرد که : آخر وقت همان روز  یک دختر بچه 10 ساله با جثه ظریف  همراه  پدرش با درد شدید و گریان در حالیکه یک معرفی نامه از طرف مدرسه (یک مدرسه دولتی ) به درمانگاه می یاد دختر بچه خیلی بی قراری میکرده  . مانا می گفت از قیافه پدر دختر بچه هم می شد حدس  زد که معتاده از همون ابتدا درخواست کشیدن دندانها را داشته  و به مانا می گفته : خانم دکتر دندونا این بچه را بکش راحتمون کن شب و روز برامون نزاشته   . با اینکه روز معاینه مانا نبوده  و دکتر معاینه رفته بوده و مانا مجبور می شه بچه را معاینه کنه و بعد اینکه  عکس   میگیره برای پدر بچه توضیح می ده که 2 تا از دندانهای بچه  خرابه و احتیاجی به کشیدن نیست و می شه در دو جلسه کار را تمام کرد  و توضیح می ده که کشیدن دندان تو این سن  حیفه .حالا اگر دوست دارین برین وقت بگیرین در ضمن به منشی میگه  که با توجه به اوضاعی که داره  چه کارهایی قراره تو ۲ جلسه انجام بشه  براش قشنگ هم مراحل کار هم هزینه را تفهیم کنید.  تا اطلاع داشته باشه. از اونجاییکه دخترک خیلی درد داشته یا حالا ترسیده بوده   و همینجوری گریه میکرده با اینکه اونروز هیچ وقت خالی نبوده  مانا دلش می سوزه  و می گه اگر خواست وقت بگیره وقت اول  که همانا مال من بوده را براش بزارین .مثل اینکه پدر بچه قبول میکنه و  وقت میگیره و می گه عصر بچه را می یاره .  خلاصه دوست جونم مقداری به خاطر اینکه من معطل می شم ناراحت بود و بیشتر برای دخترک بینوا و میگفت نازنین نمی دونی از لحظه ای که این بچه را دیدم دلم یک جوری شده نگاهش یک طوری بود  انگار کمک می خواست من رو به مانا :حالا نمی خواد اینقدر ناجی بازی در بیاری خیلی ها تو این شهر پدر مادراشون  معتادن , دیگه این دلیل نمی شه که همشون زندگی خیلی بدی داشته باشن ..  اما مانا میگفت نازنین حالا دخترک می یاد می بینیش و می فهمی من چی میگم .  میگفت باورم نمی شه تو یک همچین مناطقی از شهر پدر و مادرایی پیدا بشن که بزارن بچه به این حد درد برسه و اینجوری با بچه رفتار کنن . ببین اعتیاد باهاشون چه کرده که از همه چی غافل شدن . خلاصه به مطب رسیدیم مانا رفت روپوش بپوشه منم تو اتاق کار  مقابل در نشستم 2 تا دکتر دیگه بهمراه مریضهاشون و 2 نرس  تو اتاق بودند من  روزنامه را برداشتم در حالیکه چشمم به صفحه روزنامه بود  و می خوندم  ناگهان  نیمی از نگاهم از دور یک ادم تمام رنگی عجیب را می دید  که همینجوری که می امد تو اتاق داد هم میزد و پشت سرش یک دختر کوچولو(خیلی کمتر از 10 سال معلوم می شد)  معصوم و گریه کنان  با قیافه ای پریشان می آمد  .دینگ واسه خودم حتما همون دختری بود که مانا میگفت اما به جای پدر ایندفعه مادر آمده بود

 مانا راست می گفت واقعا چیزی تو نگاهش بود که دلمو لرزوند  . نمی دونم اسم این خانم مادر بزارم یا  . ... در هر حال  جهت توصیف این خانم خلاصه میگم که  خانم حدودا 30 ساله  با هیکلی متوسط  که بدون اغراق  زننده ترین  نوع لباس و نوع آرایش مو و صورتی را که می تونین تصور کنین را  داشت..  آنقدر بد لباس پوشیده بود و آرایش کرده بود که همینجوری بدون داد و بیداد هم سوژه جالبی برای جلب توجه بود  مسیول پذیرش دنبالش دوید که خانم کجا میرین؟ اگر وقت دندانپزشکی دارین  صداتون می کنیم ..با دست مسیول پذیرش را  زد کنار.  انگار واسه دعوا آمده بود در حالکیه داد میزد میگفت من میخوام دندانهای این بچه را بکشم..با حالت طلبکارانه میگفت: کجاست این خانم دکتر ؟دخترک بینوا تمام صورتش اشک بود عین فیلمها شده بود مانا که از پشت نظاره گر ماجرا بود .نگاهش روی صورت دخترک  افتاد   می تونستم حدس بزنم که به چی داره فکر میکنه رو به خانمه  با صبوری گفت:  بفرمایین من دکتر فلانی هستم امروز ظهربرای همسرتون توضیح دادم اگر لازمه برای شما هم بگم  .خلاصه دوباره همه اون توضیحات را با زبان ساده برای خانم گفتند در ضمن اضافه کرد  اگر اصرار دارین دندانهای این بچه را بکشید باید تعهد بدین  که بعدا پشیمون نشید حالا  انتخاب با خودتونو ..خانمه : در حالیکه می زد تو سر دخترک که اگر مسواک می زدی اینجوری نمی شد؟ چقدر بهت گفتم مسواک بزن !!با همون لحن لاتی  رو به مانا :حالا خرجش چقدر می شه ؟ مانا رو به خانمه :شما اگر بخواین من الان دستور پذیرش دخترتون  را می نویسم شما پرونده تشکیل میدین اونجا بهتون میگن چقدر هزینه داره .. خانمه :خانم دکتر حالا کلاس نزار بگو دیگه .. میخوام با شما چونه بزنیم (خندید) جالب اینجا بود که همه افراد جمع در اتاق  مات مبهوت  این خانمه شده بودند هیچ کس جرات نمیکرد نزدیکش بشه  .مانا :خانم اگر میخواین بچه کمتر اذیت بشه  سریعتر پرونده راتشکیل بدین  من وقت مریض دیگری را به دختر شما دادم .بالاخره سر کار علیه راضی شدند برن پرونده تشکیل بدن و امادر  پذیرش  کارها را انجام می ده  وبه بهانه اینکه پول همراهش نیست و مجبوره بره خونه پول بیاره  بچه را میزاره و می ره .بچه هنوز داره بی صدا گریه می کنه.مانا کار دخترک را شروع کرد .جو عصبی تو درمانگاه حاکم شده بود  بعد رفتن خانمه همه درمانگاه در موردش صحبت میکردن و دخترک حرفهارا در مورد مادرش می شنید . نمی دونم گریه اش برای درد بود یا ترس از دندانپزشکی یاتمکام دردهایی که برای بچه اون سنی دیگه آشنا شده بود   .....اگر فقط برای درد هم بگیم داشته گریه میکرد  حق داره . بچه ها برای رفتن به  دندانپزشکی هزار تا وعده وعید  میگیرن  و ناز می کنن اما این طفلک هیچ کسو نداشت که براش ناز کنه یا حداقل هواشو داشته باشه   تازه تنهاشم گذاشتن و رفتن . کار دندان بچه تمام شد  اما مادرش هنوز نیامده بود .بچه  دیگه  درد نداشت و  گریههم نمی کرد   ساکت و آرام روی صندلی منتظر نشسته بود اصلا به  بچه های این دوره که دوربرمون می بینیم  نمی خورد  .آخر وقت شده بود اما هنوز دنبالش نیامده بودند. کار من هم تمام شده بود اما فکر این بچه تو ذهنم داشت وول می خورد . من و مانا و  شاید همه یک جورایی نگران بودن که آیا می یاد دنبال دخترک یا نه تو این گیر و دار که مانا داشت پرونده بچه را کامل میکرد  دوباره صدای داد و بیداد خانمه با لحن طلبکارانه   به گوش رسید(کلا تمام لباساش عوض شده بود اما  از جلف بودن لباسها چیزی کاسته نشده بود  )  نمی دونم این چیه که در مقابل ادمهایی که داد می زنن و این مدلی هستن  همه سکوت میکنن و یک جورایی می ترسن ترس از دهن به دهن گذاشتن یا آبرو ریزی. هیچ کس نتونست جلوشو بگیره  و ایشون با داد وبیداد وارد شدند  خانمه رو به مانا  :ببینم خانم دکتر شما فک کردین ما هالو هستیم  هان !!! شما فک کردین   من و شوهرم نمی فهمیم   ..شما برای پانسمان می خواین از ما اینهمه پول بگیرین ؟  من که گفتم دندون این بچه را بکش  ..در حالیکه داره حرف می زنه جلوی  همه یک هو روسریشو از سرش در می یاره و  رو میز می زاشت تا میکرد و دوباره عجیبتر از گذشته سرش می کرد  خانم دکتر شما فک کردین ما خریم  آره  دیگه   فک کردین من و شوهرم خریم  که اینجوری میگین . من ازتون شکایت میکنم  من گفتم دندان  این بچه را بکشین  شما سر خود عمل کردین  (تو سر بچه می زد )  شما واسه اینکه پول بگیرین اینکارا را میکنین  من هیچ پولی نمی دم   و  ....... یک کلام شلوغ بازی در حد نهایت ..مانا  که دید اصلا صحبت با این بشر فایده نداره رو به پذیرش که مثل مجسمه ایستادن و انگار دارن فیلم تماشا می کنن  گفت زنگ بزنین 110 بیاد تکلیف این خانمو مشخص کنه .من با شما کاری ندارم بفرمایین بیرون  خانمه : من بیرون نمی رم   مانا رو به منشی : ببرشون بیرون  تا مسیول درمانگاه و پلیس بیاد ببینن این خانم چی میگه ؟ .تا اسم 110 آمد خانمه یک کم خودشو جمع جور کرد  اما از صر و صدا و پررو بازیش کم نکرد و با منشی رفت بیرون . مانا رو به پرستار بخش  گفت به پذیرش بگین  هیچی نمی خواد ازش بگیره  ولش کنین بره این تمام این شلوغ بازیها را برای این در آورد که پول نده .   بعد بیرون رفتن خانمه همه سکوت کرده بودیم   کسی حرف نمی زد  . دخترک همینجوری ایستاده بود و ماها را نگاه میکرد انگار از ما کمک می خواست  اما مگر ما می تونستیم کاری بکنیم مانا رو به دخترک :دخترم این نسخه را بگیر  وحتما  قرصهاتو بخور . و  در حالیکه دستاش می لرزید تو یک نسخه خلاصه پرونده کاری که روی دندانش انجام داده بود نوشت به دختر داد و گفت باید دوباره برای ادامه بیای اینجا تاریخشو مراجعه را نوشتم   دخترک به مانا نگاه کرد  نسخه را گرفت و رفت   و نمی دونم آیا برمی گرده یا نه .. ...هیچی از احساسم تو اون لحظات و حتی همین الان که دارم می نویسم  نمی تونم بگم چون حتما شبیه شعار می شه   اینجا نوشتم  که بگم کاش بغیر از اینهمه غصه می تونستم کاری براش بکنیم  کاش بلد بودم برای بی پناهی کسی کاری بکنیم  ؟ چرا این بچه معصوم و صدها بچه دیگه که تو همچین خانواده هایی هستن و رشد میکنن بدون اختیار باید اینهمه سختی را تحمل بکنند  و بدون هیچ توجهی  و  مسیولیتی پا به آینده نامعلوم بزارن  و همیشه مورد ترحم ادمها یا آزارشون قرار بگیرند .فقط می تونم بگم  خدای بزرگ حافظ همه بچه ها  بی پناه باشد .آمین

 

پ.ن.1.:جالبه روزهای که خودتم خیلی احوالات خوشی نداری  از اینجور موضوعات از در دیوار برات می ریزه .

+ نوشته شده در  87/02/10ساعت 8:0  توسط نازنین | 

اینروزا هر اتفاقی می افته یا هر ماجرایی  می بینم یا برام پیش می یاد چه تو خونه چه خیابون ..اداره و مهد رومینا و مهمونی و ...با خودم تکرارش می کنم و انگار دارم تو وب لاگ می نویسمش  تمام کلمات پشت سر هم می یاد و تو ذهنم ثبتشون می کنم  با خودم میگم اینو یادم باشه بنویسم وآمدم که بنویسم .

 اما امروز بدلیل خوندن یک مطلب از یک دوست وب لاگ نویس تمام انگیزهامو از دست دادم یعنی متن اون نویسنده  بدون اینکه منظورش کس خاصی  باشه   چون واقعا نفهمیدم منظورش کی بود ؟(اینقدر مطلب کلی در مورد خانمهای وب لاگ نویس بود که هیچ فرقی بین کسی نمی شد قایل شد  )نوشته این وب لاگ نویس محترم کاری کرد که  نتونستم یک کلمه از اون مطلبی که می خواستم  بنویسم  تا جایی امروز پیش رفتم که  انگیزه های درونیمو از نوشتن برای خودم مجددا یاداوری کردم..نمی خوام اینجا اعتراض کرده باشم  یا بگم هیچ کس حق نداره اظهار نظری بکنه  هر کسی آزاده نظراتشو بگه فقط میخوام  از تاثیر  یک حرف یا یک نوشته در آدمها بگم تا جاییکه  این حرف می تونه مسیرشونو تغییر بده .ما ادمها از همدیگر تاثیر میگیریم و حتی معتقدم احتیاج به تشویق داریم اما به نظرم حساب نوشتن در وب لاگ چه واقعی بنویسیم چه با اسم مجازی حداقل برای من جدا از این مسایل تمجید و تشویق و جلب توجه بوده  چون  فک میکنم تشویق نوشته های گاه بیگاه یک ادم معمولی که از عادتاش می نویسه هیچ تاثیری در زندگی و پیشرفت اون نخواهد داشت. من برای نوشتن عادتهام حتی اگر خواننده ای نداشتم باز هم می نوشتم .مطمینم اگر روزی نخوام اینجا بنویسم دلایل دیگه ای خواهد بود  نه کمبود تشویق  یا تمجید  و یا ........ پس منی که اینجا دارم می نویسم برای جلب خواننده نیست کاش یاد میگرفتیم  همه ادمها را به یک دید نگاه نمیکردیم این اعتقاد که هر کسی وب لاگ داره و می نویسه پس حتما یک  انگیزه جانبی علاوه بر نوشتن دارد که همان جلب توجه باشد  بنظرم  خیلی احمقانه و توهین آمیزه  . اعتراف میکنم خونده این مطلب امروز منو عصبانی کرد اما می دونم که اینجا مجازیه دنیای مجازی با عالم واقعیت خیلی تفاوت داره  هیچ ادم عاقلی تمام زندگیشو بر پایه اینجا نخواهد گذاشت . 

و اما  در مورد خودم   :که با تغییرات امروز متوجه شدم از اون اعتماد به نفس زادی که در خودم سراغ داشتم  انگار خبری نیست   چون اگر بود با خوندن یک مطلب تو عالم مجازی نباید اینقدر ناراحت می شد پس باید دوباره خودمو در اینمورد تویت کنم  اما الان یک فرصت به خودم می دم  چون فک میکنم حالات انسانی ادمها بعد برخورد با اتفاقات  تغییر میکنه درست مثل اینکه یک صبح خیلی خوب و پر انرژی را بخوای شروع کنی و کلی برنامه ریزی کرده باشی اما  سر صبح  یک تصادف بکنی و اتفاقات بعدی و تمام اون انرژی برای انجام کارات تحلیل بره  .  پس م ن  ا م ر و ز متاسفانه اینجوری شدم  من هم ادمی هستم که ممکنه برای چند دقیقه حتی با  خوندن یک متن تمام انگیزهامو  از دست بدم .با وجود همه اینها  اما بازهم اینجا نوشتم و بر اون صدای درون که می خواست نظر خودشو قالب کنه فایق آمدم و گقتم من اینجا به خاطر اون دلایل که اون نویسنده محترم در مورد زنان وب لاگ نویس معتقد بود نمی نوشتم که حالا بخوام انگیزه هامو از دست بدم.  من مایلم  از عادتهام و از خودم اینجا بنویسم .و وب لاگ دوستای وب لاگ نویسمو که می خونمشون چه نویسنده خانم باشه چه آقا دوست می دارم .

+ نوشته شده در  87/02/07ساعت 9:41  توسط نازنین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بیوگرافی کامل
من نازنین 27ساله اینجا از ؛ زندگیم و عادتهام و ... می نویسم . از خودم میگم که هر روز بیشتر و بیشتر به عادت کردن عادت می کنم. بنظرم عادت می کنیم گرچه جمله غمگینیه اما چون حرف حسابه خیلی قشنگه.

پیوندهای روزانه
قالب نایت اسکین
وبنا
وب لاگ قبلی من
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آبان 1385
پیوندها
کتاب نوشت
سیبیستان
یک پزشک
بانو با سگ ملوس
مانی
راز نو
هلن
عطيه
چند کوچه بالاتر
ثمين
يكيتا/همایون
پرنس
آزيتا
ماندانا
نازنين
ليلي
اليگا
ياسي
كافه پوستر
الهه مهر-شهلا عزیز
رز سفيد
پینگ
آلبالو خانم
اين مهمان ناخوانده
مدوسا
پرند نيلگون
ديويد جكوب
جامدادي/بهار
زن بلوچ/سازین
کورال
ویولت
زلما بلوچ
قوز بالا غوز
سيمرغ
رومينای
من فقط یک زن
رادیو سیتی
نازمنگولا
بهانه جون
کوبه/باران
آسمونی
غنچه جون
لیلای من خواهرم
روزانه های مریم
رها
رز سفید دیگه
مارکو
می نویسم پس هستم (زری جونم)
نیما
خوشه چین/بهروز
مرد بارانی
دنیای رنگارنگ خانم نویسنده/طلا
بانو خانم
کابوس عریان/شهریار
خانم خونه
سنجاق قفلی
کیارش خاله نازنین
ساندی
من هستم/بهار
سبک تحمل پذیر هستی /شیرین
مکانی خلوت/...
کتابهای عامه پسند
از خود با خویش/شهره
روز مرگی/کاوه
رنگارنگ
شمیم استخری
آقا اجازه/حسنی
دست نوشته های یک پزشک /سیاوش کاویان
1114
تما شاگه راز/شیرین
دیروز-امروز -وفرداهایم /مانلی
شیرین یا تلخ
رها دیگر
ماریا
مامان نی نی
مستانه
من و خودم
برتز از پرواز
یک مرد امیدوار
هندونه
نازخاتون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان