تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker عادت می کنیم

هوای عالی

بوی بهار کم /کم /کم/ کم/ داره می یاد  .حسش می کنم ...  هوای عالی شده  .واقعا بعد اونهمه سرما این هوا مثل پاداش می مونه .منم که عاشق جایزه ..  آیا اگر اونهمه سرما و برف نبود این هوا عالی به نظرمون  اینقدر زیبا می آمد ؟ کشف کردم تنها دلیل  شلوغی بیش از حد خیابونها اینروزا فقط ولنتاین نبود   بلکه هوای شبه بهاری  هم بی تاثیر نیست .دوست دارم اینروزا تو این هوا فقط پیادروی کنم و با تمام وجود نفس بکشم بقول رزی هوا خیلی گوگولی  شده .

این هوا فقط منتظر من  ماشینو ببرم کارواش.اشکال نداره آسمون  خوشگل تو ببار من هر روز ماشینو می برم کارواش.

 فکر کنین : صبح جمعه  هوا : آفتابی .  موقعیت  :نازنین در کارواش .

                صبح شنبه  هوا: بارون ریز خوشگل  ... نازنین تو ماشین برف پاکنا روشن

تا حالا شده یکهو تصمیم بگیرین از یک مسیر به غیر از مسیر روتین  و همیشگی فقط به خاطر اینکه فکر میکنیم یک ماجرایی یا اتفاق نو یا مسیله هیجان انگیزی  تو این راه جدید هست  برین .یا حتی بی اختیار تو مسیری غیر مسیر همیشگی برین و  اتفاق جالبی را ببینین .این ماجرا  بارها برای من افتاده  .چند ماه پیش دنبال یک فروشگاهی می گشتم برای خرید  یک چیزی  حالا بگذریم که  اون خرید چی  بود تا اینکه  اصلا اون جنسو  پیدا نکردم انگار ...ملخ خورده بودش  به همه می گفتم که فلان چیزو می خوام کلی ادرس می گرفتم اما نبود  یا همه میگفتن تمام کردیم . نا امید شده بودم  و از خیر خریدش گذشتم  و دیگه فراموش شد .

امروز صبح  اول رفتم بانک تا کارهای بانکی را  انجام بدم  (قابل ذکر : درسته که من  الان سر کارم اما هنوز شغل شریف کارپردازی برای همسر گرامی را بعهده دارم آخه کار من که به اندازه کار آقایون مهم نیست) بانک خیلی شلوغ بود و ساعت ۹:۳۰ کارم تموم شد از اونجاییکه خیلی هوا خوب بود و اون حس قشنگ از صبح باهام بود وقتی ماشین روشن کردم برم طرف دانشگاه به خیابون اصلی که رسیدم یکهو چشمم به یک خیابون فرعی خیلی پیچ در پیچ  افتاد تو دلم گفتم من هیچ وقت از اینجا نرفتم  اون حس که یک اتفاقی  اینجا منتظرمه افتاد تو دلم  راستش  خدا خدا میکردم فقط تصادف نباشه .دلم هم می خواست تو این هوا  بیشتر تو خیابون باشم مخصوصا تو یک خیابون جدید پر پیچ خم که نمی شناختمش و سر از کجا می خواستم در بیارم .  راهنما زدم و  وارد خیابون  شدم  داشتم مسیر  طی میکردم و  همینجور دور بر و نگاه میکردم تا ببینم این اتفاق که الان متظر من ایستاده و دلش منو می خواد چیه ؟؟ که یکهو  چشمم به اون فروشگاه مورد نظر گمشده خودم  افتاد و یاد خرید فراموش شده ام افتادم. دینگ: پس اتفاق این بود  خیلی خوشحال شدم زود ماشین پارک کردم .اینهمه روز من دنبال این فروشگاه گشتم اما نیافتم اما امروز بعد ۲ ماه اونم شانسی فقط به خاطر روحیه هیجان پرور خودم . انگار که کشف خیلی مهمی کرده باشم می خواستم سر صبح به همه اونهاییکه به من ادرس اشتباه می دادند زنگ بزنم از افتخار جدیدم بگم . از شانس خوب امروزم  فروشگاه باز بود و از اون چیزی که می خواستم هم داشت و من مثل  کسایی که هولن ۵ تا خریدم  .فقط فروشنده دهنش باز مونده بود کله صبح این خانم چرا اینقدر از دیدن اینجا خوشحاله  فک کنم  کلی روحیه گرفت . به این تنیجه هم  در مورد  اون جمله گشتم نبود نگرد نیست  رسیدم که اون جمله در همه جا صدق نمی کنه .می خواستم در مورد سریال یک مشت پر عقاب یک چیزی بگم اما امروز نمی گم .خیلی با این حال هوام تناقض داره .

یک جمله  تو  وب لاگ (رنگارنگ) خوندم که خیلی خوشم آمد . 

این بود ... چه تلخه ولنتاین وقتی کسی که دوستش داری ازت سراغی نگیره ...به خدا فقط خوشم آمد.

!! نوشته شده توسط نازنین | 12:25 | 86/11/28

روزانه

Image and video hosting by TinyPic 

سلام 

چند وقتیه بود که به خاطر اوضاع احوالاتم ناشکری میکردم  اما  بدون هیچ اتفاق بدی یا خاصی به خودم آمدم  و دیدم به خاطر چیزهایی که دارم  و نه کسان یا چیزهایی که از دست دادم باید شکر بگم البته صحبت با یکی از دوستام بی تاثیر نبود  اون بهم گفت وقتی خیلی دلت از روزگار و مشکلاتت می گیره به کسایی فکر کن که شرایط خیلی بدتری نسبت به تو دارن و تحمل میکنن مثل تو اینقدر  عذاب نمی کشن . از بس که به مشکلاتم فکر میکنم بعضی وقتها ساده ترین چیزها هم را فراموش میکنم  الان که نگاه میکنم می بینم اوضاع من خیلی خیلی بهتر از اون چیزیکه دربارش دارم ناشکری میکنم. هفته گذشته که روزای خیلی شلوغی تو دانشگاه داشتم  سردردهای ناجور میگرفتم برای همین برنامه باشگاه رفتنمو تعطیل کردم یک روز عصر دوستم سرمو گول مالید که امروز برنامه ورزش حرکات تمرکزی و این حرفاست  خلاصه ما رفتیم از شانس بدم کار تمرکزی که نبود هیچی ورزش با توپ و بپر بالا و بپر پایین بود وسطای تمرین مغزم تو سرم تکون می خورد  نمی تونستم ادامه بدم برای همین آمدم طبقه بالا  تا تمام شدن تایم که با دوست جون برگردیم  و پیش یکی از مربیها نشستم همینجوری از اینور و اونور حرف می زدیم اون داشت از افتضاحی که تو مجموعه های دولتی است می گفت که برای یک کار کوچیک ۲ هفته است علافه تو این سرما هی میره و می یاد که یک خانم خیلی شیک و مرتب (حدودا ۴۰) بقول مامانم سانتی مانتال  وارد باشگاه شد بعد که لباساشو عوض کرد آمد پیش ما منم دیدم اون داره از زندگی می ناله خودم هم که سر درد عجیب بودم و قیافم هم مشخص بود حال خوشی ندارم و بدتر از همه بعد باشگاه مجبور بودم رومینا را دکتر ببرم  و چون مطب دکتر خیلی دور بود یک رانندگی حداقل ۱ ساعته تو این هوای سرد و برفی و ترافیک داشت انتظارمو میکشید سر درد دلم باز شد   و نمی دونم چقدرو چه جوری حرف زدم فقط این جمله اینکه گفتم (رو به مربیم )خانم فلانی الان که فک میکنم باید امروز تا  فلان خیابون برم گریه ام میگیره را یادم هست که گفتم ..که اون خانم سا نتی مانتال  که انگار خیلی دلش برای من سوخته باشه (لحن حرف زدن و قیافه مریض من خیلی فلاکت بار بوده حتما ) با لحن مهربونی گفت عزیزم  اینقدر سخت نگیر من الان خودم صبح تا ساعت۳سر کار بودم(بیمارستان ) با کلی مریض سر و کله زدم .بعدشم خونه +  کار و.... اما حالا که می بینی با اشتیاق آمدم ورزش اما برای اون مسیری که می گی  می خوای بچه را ببری دکتر .  این خط اتوبوسی که میگم   سوار شو  با اون بری نه خیلی شلوغه و خیلی راحت می رسی فلان جا سوار می شی سرما هم نمی خوری  غصه نخور جونم زمستونم تمام میشه حسرتشو می خوری  ....راستش تا گفت اتوبوس از خودم خجالت کشیدم  که این خانم با این سن و سال  یک کار خیلی سخت تر از من  داره انجام می ده  وسیله هم نداره  با اتوبوس هم رفت آمد می کنه تازه با روحیه عالی و خیلی شیک  می یاد باشگاه  تا بتونه هم به همه  کمک می کنه ... اما من چی؟چون چند روزه سرم شلوغه  فوری سر درد میگیرم چون قراره رانندگی تو برف کنم گریه می خوام بکنم و  چون  یک کم بیشتر خسته می شم  بزور می یام ورزش  وسطشم جیم میکنم  و کلی ناشکری دیگه که از یاداوریشون خیلی پیش خودم خجالت زده شدم .خدا منو ببخشه.اینروزا از اونجاییکه خیلی با حوصله هستم وقتی می خوام برم ورزش از تو خونه لباس ورزشی می پوشم روشم کاپشن از تو پیلوتم از ماشین پیاده نمی شم .همسر گرامی میگه اگه ماشینت خراب شد چکار میکنی ؟می گم  خوب زنگ می زنم به امداد خودرو ؟ اونوقت اگه تصادف کردی چی ؟نمی خوای از ماشین پیاده بشی ...گفتم نه پیاده نمی شمالبته میگم می خوام پیاده بشم اما نمی تونم . مشکل شرعی/حجابی دارم....

امروز صبح که آمدم سر کار دم در آپارتمان  داشتم جاکفشی را نگاه میکردم صدای پرنده ها را شنیدم  مژده خوبی بود  یعنی اینکه  امروز صبح مثل روزای قبل خیلی سرد نیست و می تونی به جای چکمه کفش بپوشی.دلم لک زده برای لباس سبک پوشیدن ...........

انتخاب واحد بالاخره تمام شد البته که دانشجویان  بی خیالی هستن که هنوز نیامدن ..روزای خیلی شلوغی بود  سر کله زدن با  دانشجو  و مسیله گوناگون به کرار توضیح دادن  و یا اینکه چرا این درس نمی تونه برداره  خسته کننده است  .به من چه درس نخوندن به من چه نمی تونن این درسا را بردارن  ؟به خدا تا جاییکه می تونم کمک میکنم . اما این قانونها و مصوبات هستن که راهکار منو مشخص میکنن . فردا که فارغ التحصیل بخوان بشن یک اشکال این وسطا در بیاد  همه تقصیرا می افته گردن من .

 تو این روزها اتفاقهای خیلی جالبی افتاد وسط اونهمه شلوغی که دم اتاق من بود حتی وقتی می خواستم  خودم برم بیرون باید کلی منتظر می شدم . دم اتاقم ازدحام بود  و همه می خواستن یک هویی بیان تو . تو این هوای سرد تمام پنجره ها را باز کردم   داشتم خفه می شدم . معاون  اداری مالی  با من کار داشته از بس سرم شلوغ بود تلفن جواب نمی دادم   برای همین خودش از اون ساختمان آمده بود بیاد خدمت خانم. این بچه های شیطون حالا یا نمی شناختنش یا می خواستن اذیتش کنن نمی گذاشتن بیاد تو   به آقای رییس میگفت ما خیلی جلوتر از تو هستیم تا اون آقا مجبور شد به  موبایلم تلفن بزنه  با لحن عصبانی حالا انگار من نذاشتم بیاد تو  گفت خانم این در اتاق شما چه وضعیه!!!!!!!! دیدن شما از دیدن روسا سخت تر شده ؟. تا خودم رفتم دم در ایشونو صدا کردم و تشریف فرما شدن .دیدیم اینجوری که نمیشه  گفتیم برای اینکه این  شلوغی کمتر بشه    آبدارچی بیاد در اتاق و با شماره به ترتیب همه را راه بده حالا همون شماره گرفتن  خودش کلی داستانه . خلاصه شماره  ها به دانشجو ها ی محترم داده شد   مثلا بدون سر و صدا  دو تا دوتا  وارد اتاق من بیچاره می شدن   اما از اونجاییکه که ما ایرانیها همیشه یک کاری اون وسط میکنیم که زودتر بریم تو و کار خودمون زودتر راه بیافته . اون کساییکه شماره گرفته بودن و امدن تو و کارشون تمام شده با خودشون شماره را میبردن بیرون به دوستاشون که شماره های اخر بودن می دادن این طفلک آبدارچی ساده  که دم اتاق من بوده  و شماره صدا می کرده  دانشجوها بعد اینکه یک نفر می رفته تو   اسکول می کردنش که ای بابا آقای فلانی نوبت ماست اسممونو خوندی ما نبودیم ما رو بفرست و تو و اون ساده هم با یک شماره چند نفر راه می داده  تو اتاق . ..من که از شماره ها خبر نداشتم و فقط تند تند کارای بچه ها را انجا می دادن تا  یکی از دانشجوها که متوجه این تقلب شده بود   وقتی آمد تو بهم گفت : خانم فلانی از ما که گذشت  اما بچه ها دارن اینکارو میکنن .وسط اونهمه مشغله خندم  گرفته از فکر بکر این بچه ها که در آن واحد زود راه تقلب تو هر کاری یاد میگیرن . موندم تو سرعت عمل  اینا.البته با اینکه خیلی سعی کردم آرام باشم و بد اخلاق نباشم اما واقعا  حرف زدن با ۲۰۰ نفر ادم کار سختیه .همکارای مالی بهم زنگ زدن گفتن وای خانم فلانی چقدر بچه ها ازت می ترسن وقتی میگیم اینجا یک مشکلی دارین برین پیش فلانی تا امضا کنه میگن نه  نمیشه حالا شما بدون امضا انجامش بدین خانم فلانی عصبانی می شه........ ابهتو داشته باشین .

این وب لاگ لطفا ببینید یک بازی حماسی شروع شده .

پیوست ۱: عکس بالا  رومی مامانه که چند  صباحی پیش  وقتی مامان نازنین  در ایام روزهای  معنوی  داشت سیر میکرد   و رفته بودم حرم ازش گرفتم نی نی مامان حس گرفته مثلا داره نمازمی خونه .

!! نوشته شده توسط نازنین | 12:29 | 86/11/23

کار

   Image and video hosting by TinyPic

سلام

می خواستم بگم  اینروزا خیلی سرم شلوغه  . که گفتم

می خواستم بگم  تو عمر۳ سال  سابقه کارم تو محل کار قبلیم هیچ وقت اینقدر کار نکرده بودم که کار کردم و  اینجا دارم جبران میکنم .

اینروزا شبیه ادمهایی شدن که کلی کار دارن نمی دونن کدومشو انجام بدن. دلشوره گرفتم .وای یعنی تو آموزش بودن اینهمه کار داره  با اینهمه سیستم هایی که آمده   پس چرا اینقدر من کار دارم .تا می خوام برم سر برنامه ریزی یک دانشجو محترم با زور زحمت می یاد تو اتاقم و هزار جور تقاضا از نوع نمره ای دارن.... سعی میکنم بداخلاق نباشم.

حالا حال کارمندای دانشگاه را درک میکنم وقتی دانشجو بودم می گفتم واه واه اینا چرا اینقدر بداخلاقن .

اینروزا همسر گرامی امتحان داره .(پایان ترم)تو این ۶ سال زندگی مشترک  فقط درس خوندشو ندیده بودم همیشه کار +کار +کار بود .حالا کار+درس+درس . درصد خودم هم +  ۰  در تعجبم اصلا چه جوری ارشد قبول شده .خیلی داره درس می خونه خودش اعتراف کرده تو کارشناسی عمرا اینجوری درس نخونده .راسش این تریپ درس خوندش برام خنده داره بعضی وقتا بهش می گم نمی خوای صبحهها بری کتابخانه!!!!!!!!سر پیری معرکه گیری !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.

تو این گیر دار با اینهمه برف و این کوچه های سر و پر از برف مامان جان  لیز نخورد .همیشه هر روز صبح نگران مامان بودم که نکنه تو این بیرون رفتنا ش آخرش لیز بخوره  ..پریروز ظهر  لوله های اطفا حریق ساختمان انگار آب می داده خانم خانما که مدیر ساختمونه مثل کاراگاهها بجای آسانسور با پله ها پایین می رفته بدنبال صدای آب که یکهو رو سنگها که آب یخ زده بوده لیز می خوره .............خدا خیلی بهمون رحم کرد .هزار بار شکر ...از شکستگی ناجور خبری نیست اما یکی از دنده ها آسیب دیده  .درد وحشتناک داره اما هر وقت یادم می افته می تونست اتفاق بدتری بیافته خدا را شکر میکنم ...

!! نوشته شده توسط نازنین | 1:11 | 86/11/10

RSS