29 سالگیم
آخرین تولد دهه بیست خیلی آروم برگزار شد ..به همین سادگی به همین خوشمزگی 29 ساله شدم.
تولدم با اینکه از نظر ظاهری خیلی اروم نبود و حتی شلوغ هم بود اما خیلی اروم برگزار شد یعنی به اهستگی 29 ساله شدم .
جالب اینجاست که تولد خونه مادرم برگزار شد و مادرم اصرار داشت به شوهرم بفهمونه که من 29 ساله نشدم ومن 28 سالمه که دارم میرم تو 29 ...حالا هر چی هم براش توضیح میدیم بازم حرف خودشو می زنه که نه شوهرت داره سنتو زیاد میکنه ..اخرش برای اینکه مادرم ناراحت نشه گفتم چون شما مادرمی و صاحب اختیار حق با شما است ...نمی دونم چون دارم نزدیک 30 می شم و یا چون اخرین دهه بیست بود این تولدم به این آهستگی اما خیلی مهم برام برگزار شد .. فکر میکنم حس تو دهه بیست بودن همون چیزیه که حس جوانی را زیاد میکنه .نه اینکه بگم 30 سالگی را دوست ندارم ..دوستش دارم و خیلی منتظرشم یکی از دوستام که یک روزایی خیلی برام عزیز بود و الان هم همچنان عزیز اما خیلی دوره ازم می گفت 30 سالگی خانم ها خیلی خوبه ..30 سالگی اوجه ..اوج تو همه چی ! . خودم هم همین حسو دارم حس می کنم خیلی کامل می شم .. ا 30 سالگی زرگ می شم میخوام تو این اخرین سال دهه بیست جوری باشم درست مثل بیست ساله ها ...امسال به جای یک دونه کیک 2 تا کیک داشتم برادر همسر گرامی که امسال مشهد بودن و در تولدم شرکت داشتن برام کادو کیک هم گرفته بود طفلیکها فک میکردن ما کیک بهشون نمی دیم و جالب این جا است که شمع هم گرفته بود اما نه شمع 29 لکه شمع 28.خانمش بهش گفته بود فک کنم نازنین 29 سالش باشه ..اونم گفته نه بابا تازه ما زیاد هم گرفتیم 25 سالش بیشتر نیست ..اونم گفته والا 8 ساله که ازدواج کرده ؟چظوری تو حساب می کنی من نمیدونم ؟؟(جاری جونم حسودی کرده حالا برادر شوهرم منو جوان می بینه !!!!!)رومی مامان هم روز تولد روی کارت اسم خوشو نوشته چند تا خط کشید و با یک اب نبات پاستیلی بهم تقدیم کرد ..در ضمن قول یک نقاشی را هم داده که تاکنون واصل نشده ..لحظه فوت کردن شمع هم دخترم بهش بر خورد که چرا من یک بچه دیگر را کنار خودم نشوندم و حق اینکارو نداشتم چون خودم از خودم دختر دارم چه احتیاجه یک دختر دیگر را کنارم بنشونم و تا اخر شب با مامانش قهر بود و عشوه می امد ......
زندگی جریان عادی خودشو داره.دارم درس میخونم اگر اتفاق تازه ای افتاد می نویسم .
تو دانشگاه با اینکه تابستونه اما شلوغه ساعت کاری شده 9 تا 14 اما همچنان من بیشتر می مونم چون کارام زیاده .کمی هم بی نظم هستم و این شلوغی ها عواقب همون بی نظمیه .دکارسیون اتاقمونو هم دارن عوض می کنن ما حسابی درگیریم ..
پی نوشت برای خودم :
به نتیجه خوبی رسیدی همینو ادامه بده .
خدایا بابت همه لطف و مهربونی اینروزات ممنونم .
یادم بمونه همسر گرامی واسه اینکه تولدم مشهد باشه ماموریت نرفت .
nlp
10روزی اینجا بودم .کلاسهای موفقیت موسسه موعود ...
تاثیر گذار بود تلنگری بر داشته ها و اگاهی ها .مرور اصول زندگی که فراموش کرده بودم یا نمی دونستم .یاد گرفتن وعده هایی که خداوند بهمون داده و اینقدر من بهشون بی توجه بودم .شناخت درونم اونجوری که هستم نه اونجوری که نشون میدم ...و تاثیر ارتباطم با خدا .
کلاسهای خیلی خوبیه ببد نیست همه ماها به خاطر خودمون و داشته هامون اینجور کلاسها را بریم .
آشنایی من با این کلاس و این استاد و شرکت در این دوره فقط فقط به واسطه و توصیه و تشویقهای رییس بزرگ دانشگاه(محل کارم ) بود .خدایی خیلی رییس ماهی دارم که به اینجور مسایل اهمیت می ده .خودش تو زمستون برای کارمندها یک دوره در یک دانشگاه دیگر گذاشته بود اما اونموقع من فرصتشو نداشتم که برم یکبار دیگر تو دانشگاه خودمون یک جلسه فشرده از اینجور کلاسها فقط من باب آشنایی گداشته بود و سی دی های این کلاسها را بهمون داده بود و همیشه تشویق میکرد که در دوره هاش شرکت کنیم .البته نه اینکه الان خیلی فرصت داشتم (تابستون مشهد همیشه شلوغه و پر مهمون )با تمام مشغله مهمونداری و داشتن یک همسر خیلی فعال که غیر از کارهای معمول کلی کار تایپ و ترجمه ر درساشو رو دستت میزاره کلی وقت هم کم دارم .خودم وقتی به برنامم نگاه میکنم خندم می گیره از اینهمه تعجیل در شرکت در این دوزه کلاس. اما اینبار به واسطه بردن یکی از دوستام به این کلاسها و آشنا کردن اون و اینکه اون تنها نباشه به توصیه مادرش که ازم خواهش کرد توفیق اجباری و خیلی خوبی نصیب من شد ..
خدایا از اینکه این فرصت حضور در این کلاسها را بهم دادی ممنونم . فرصت اینکه خودمو بشناسم و آگاهی ها نسبت به همه چیز بیشتر کنم فرصت اینکه یاد بگیرم درست و با ارامش زندگی کنم فرصت اینکه معنی خیلی چیزها را بدونم و اینکه خیلی مطالبی که یادم رفته را دوباره یادم بیاد ممنونم خدای مهربون .معلومه که هنوز خیلی دوستم داری که بهم فرصت دادی ... کرور کرور شکر
تمام کلاس یک طرف اون اذان زیبا که هیچ وقت اینقدر برام دلنشین نبود و اون نماز مغرب جماعت تو محوطه باغ موسسه موعود یک طرف ..خیلی خیلی با صفا بود.دوست داشتم تمام نماز غذاها عمرمو اونجا بخونم .....
تو این ماه اخیر با اینهمه فشار که روی همه بود رفتن به این دوره مثل معجزه بود .
امیدوارم بتونم این درونم را که رفتارای غلطش طبق عادت مثل بتن ارمه سفت شده با تغییرات خوب از روی اگاهیها تغییر مثبت بدم و فقط فقط بنده خوبی باشم تا زندگی کنم.
راستی درس همسر گرامی این ترم به پایان رسید و ما یک نفس راحت کشیدیم فقط پایان نامه مونده که اونم ابشالله تمام می شه .


