Daisypath Next Aniversary Ticker عادت می کنیم - رقص باله

رقص باله

Image and video hosting by TinyPic   

 

هوا خیلی سرد شده خیلی خیلی همش می لرزیم    .

 انتظارهمچین سرمایی را ندارم یا نداریم نه اینکه  تحمل سرما طاقت فرسا است نه نه اصلا . اما کشف کردم چون هنوز پاییزه و سرمای پاییزیی جور دیگری است  و  این سرما را با محیطی زمستانی انتظار داریم . سرمایی با درختهای خشک و   خیابونهای برفی ..نه خیابونهای زیبایی پاییزی  / با برگهای زرد  /قرمز ارغوانی / و حتی جاهیی هنوز سبز.

 و اما پیشنهاد رقص

 داشتن یک دختر کوچولو تقریبا ۵  ساله رویای اما  از نوع بچه امروزی  که فیلم ۱۲ پرنسس را دیده باشه کافیه برای اینکه عاشق رقص باله بشه و مجبور بشی دنبال کلاس باله بگردی تا دخترک این حسش فروکش کنه البته که خودم هم بدم نمی یاد دخترم بالرین بشه چرا که نه؟ .چند وقت پیش از ۲ تا از مامانهای دیگه هم شنیدم که نی نی های اونا هم   تب باله و لباس باله و رقصشو  دارن  البته رومی پارسال یک جلسه باله رفت اما چون معلمش  مهاجرت کرد به دیار خارج ما هم  ادامه ندادیم .خلاصه بگم که اون مامانها  باعث شدن من دوباره  وسوسه بشم  و پس از کلی پرس و جو فهمیدیم تو شهر ما یک نفر خیلی معروف هست که از هر کسی می پرسی کی خوبه به ایشون می رسی!   یکی از مامانها تمام  هماهنگی را انجام داد و قرار شد شنبه ساعت ۶ این دخملا را با لباسهای باله بریم کلاس در واقع خودمونو سپردیم دست اون . بیشتر دلم میخواست این حس لباس باله و ذوقی که داره رومینا را  راضی کنه  اینقدر خوشحال بود و ذوق میکرد که فکر کنم شرکت کننده های  برنامه شما هم فکر میکنین می تونین برقصین تو شبکه ام بی سی  اینقدر که اون خوشحال بود نبودن . حالا جزییات کلاس و اینکه رومینا را بزارم  تو این کلاس  ادامه بده را نمی خوام بگم چون کلا این روش یادگیری به سن رومینا نمیخور ه و اون محیط مناسبش نبود و همچنین این  معلم حداقل نمیتونست برای سن رومینا  و دوستاش مثمر ثمر باشه  حالا حتی اگر بالرین حرفه ای هم بوده (بقول مامانم نه خودم بالرینم  برای همین میدونم چه روشی درسته! )کلاس تو یک سالن بود (و چون اینجا کشور ا س ل ا م ی است خوب اینجور جاها حتما تو خونه ها بدون تابلو و متاسفانه پنهانی است  و من از  اینکه باید پنهانی کاری انجام بدم متنفرم (البت  می دونم رقص باله برای  بچه ها مجازه و توی سالن های ورزشی است اما این کلاس و سالن از اون غیر مجازا بود *)اول از همه چون پنهانی بود خیلی خوشم نیامد  دلیلی نداره کاری را انجام بدیم که الان تو سالنهای مجاز امکانش هست و به مامانای دیگه  هم نظرمو گفتم . من زودتر از دوستم  به اون  خونه عجیب رسیدم . ماشینو پارک کردم و منتظر ایستادم  یک آقایی  از ماشین پیاده شد و یک نگاهی به من انداخت  دید من منتظرم   آمد  طرفم  بهم گفت میخواهید برید پیش خانم .... من  جواب دادم بله.   همون موقع کلید انداخت و در را باز کرد (فهمیدم از اهالی این خونه است ) بهم گفت : بیاید تو   گفتم  :من منتظر ۲ تا از دوستام هستم   که با هم بریم . گفت : باشه  هر جور راحتید بچه سرما نخوره  منم بی خیال دنبال مو بایلم می گشتم اون رفت تو  اما د را  باز گذاشت  به دوستم تل زدم گفت  که تو ترافیکه و من برم تو برای همین تصمیم گرفتم برم وارد پیلوت که شدم  دیدم همون جا ایستاده  جا خوردم . با دیدن من لبخند زد بهم گفت نظرتون عوض شد  من جوابشو ندادم و دست رومی را سفت گرفتم به طرف پله ها رفتم    ایشونم تا دم سالن اصلی همرامون آمد .بجز رومینا  ۱۰ تا دختر دیگه هم بودن رومی بعد معرفی  زود بهشون پیوست بچم از دیدن اون سالن و کلی دختر با لباس باله ذوق زده   شده بود   دوستاشم از راه رسیدن حدود۱۲تا دختر بین ۵ تا ۱۰ سال بهمراه همون معلم معروف شروع به انجام حرکات موزون کردن مامانها هم تو سالن رو صندلی نشستیم من که غرق رومینا و حسش که از همون اول خودشو مثل یک شاهزاده واقعی تصور کرده بود  و هر ان انتظار داشت یک پرنسس هم از راه برسه تلفنم زنگ زد از محل کارم بود  دلم نمیخواست چشم از رومی بردارم  جواب ندادم .دوباره زنگ زد صفحه را نگاه کردم دیم عمو جانمه دیگه تلفن عمو را که سالی یک بار زنگ میزه را نمی شه جواب نداد اونجا که نمی شد تل حرف زد  از سالن امدم بیرون و تو یک سالن دیگه رفتم توی اون سالن   ۲ تا دختر جوان و یک آقای هم سن و سال خودشون هم بود(همون آقایی که دم در دیدم) با سر اجازه گرفتم اونا هم تایید کردن  که اره میتونی بیای تو .  من اصلا حواسم به اونا نبود و راه میرفتم و حرف میزدم اماانگار اونا حواسشون به من بود چون بعد تمام شدن تلفن  به دخترا و پسره که  هنوز داشتن منو نگاه میکردن  لبخند زدم و امدم بیرون و اصلا کنجکاو نشدم چرا اونا به من زل زده بودن  و دوباره محو رومی شدم ..ی یکی از دخترا با من امد تو سالن و با مسیول سالن شروع به حرف زدن کرد دوباره تلفنم  زنگ زد بازم عمو جان بود  و من دوباره پریدم بیرون تو همون سالن  اونا هنوز  با هم حرف می زدن .اینبار من رو صندلی نشستم و حرف زدم  و اونا دوباره انگار یک چیز عجیب ببینن به من نگاه میکردن  البته پسره بی خیال شده  بود اما دخترا  انگار میخوان چیزی را برانداز کنن یا موجود عجیبی دیدن   یا انگار من کار عجیبی کردم  منو نگاه میکردن  هر چند لحظه ای یک بار من سرمو بلند میکردم اونا لبخند میزد  و باز من لبخند میزدم  اینقدر لبخند تحویل همدیگه دادیم که دیگه خسته شدم و ایستادم تا نبینموشون .تلفن که تمام شد  دور برو نگاه کردم و به طرف درب رفتم که یکی از دخترا پرید جلو بهم گفت ببخشید یک سوالی :

 من : بفرمایید  دختر : شما خودتون هم می رقصید؟  من :در حالیکه خندم گرفته بود  گفتم  رقص به معنای حرفه ای نه  نه  ... نمیرقصم. دختر :دوست دارین برقصین؟  من : با خنده و تعجب (حالا شیطونیم هم گل کرده یک چیزی انداختم ) گفتم : چطور مگه  ؟؟ شما یار کم دارین ؟ دختر : می دونین از لحظه ای که وارد شدین برادرم بهم گفت این همون خانمه که بهت میگم واسه همین ما هم شما را اینجوری نگاه میکردیم  (خودشون فهمیدن چه بد نگاه میکردن )

 گفتم :ببخشید کدوم خانم ؟؟(خواستم بدجنسی کنم و یک کم سر کارش بزارم )

دختر :شما دیگه ... انگار دم در شما را دیده بوده .

من :خوب دیده باشه منو که نمی شناسن . می شناسن منو ؟

دختر :حالا !!!! نه فکر نکنم .

من : حالا منظورتون چیه ؟؟ تو دلم گفتم نمی دونین برادرتون چه شکاری کرده  من چه  نبوغی داره .

دختر :ما یک گروه رقص داریم که می خواهیم گسترشش بدیم  برادرم گفت اگر شما مایل باشید بیاد به گروه ما .حالا توضیحات بیشتر  خودش بهتون میده .ما ی.......  و  این نقطه چین ها یعنی همینجوری حرف زد  .منم  خیلی شیک وسط حرفش پریدم  با جدیت  گفتم :

من :برادرتون گفتن ؟؟

دختر :بله   شما  نگران پارتنر هم نباشید  . برادرم خودش هست .می تونه پارتنر  شما باشه.

من :خیلی ممنون که منو از نگرانی در آوردید   خیلی نگران این موضوع  بودم . عزیزم  من اصلا رقص بلد نیستم . فکر کنم موضوع نگران کننده اینه نه پارتنر ... 

دختر :یاد می گیرید فقط  تمرین لازمه که  شما می تونید  ما کلاس آموزشی هم داریم

من :من  کلا اینجوری بودم  یعنی فکر کنم (خواهر وبرادرای هنرمند )نظر آقا کرده بودن  برای ذکات علمشون  یک بینوا را درس رقص یاد بدن  و از من بینواتر ندیدن و گفتن  منو بیارن تو گروه خودشون..  چون من هر چی می گفتم یک چیزی می گفت .یک جورایی بین خنده و عصبانیت بودم عصبانی بودم نه اینکه رقص را بد بدونم نه اتفاقا دوست دارم اما برای کسی که خودش هم مایله و نه تو یک جاهای پنهانی  و نه اینکه  از طرف کسی بدون  اینکه علاقمندی تو رو بدونه بهت پیشنهاد بشه و   انتخاب بشی . یک جورایی حس بدی داره . اخه این اقا بعد دیدن من چه جوری فکر کرده من می تونم بیام تو گروهش؟ چطوری فکر کرده من می تونم اینکارو بکنم  و تو یک نظر  از کجا فهمیده !!!! و از طرف دیگه  اونطرف خندان ذهنم بهم میگفت   بهر حال اینم یک پیشنهاده خیلی سخت نگیر!! واقعا من که نمی تونم در مورد رفتار دیگران پاسخگو باشم .

 خودمو جمع و جور کردم  می خواستم کلی براش حرف بزنم و از عصبانیتم بگم اما اونور خنده دار ذهنم بهم گفت بابا بی خیال یک کلمه بهش بگو نه  و خودتو راحت کن بدون توضیح   و  در جواب دختر جوان گفتم : نمی دونم چی جوری بگم  راستش من به چند دلیل نمیتونم قبول کنم به نظرم دلایلم هم  برای شما جالب نیست و بهتره نگم  . تشکر بابت اینکه میخواستین به من رقص یاد بدین و نه بابت یشنهادتون اگر خواستم رقص یاد بگیرم با پارتنرم  حتما پیش شما می یام بنظرم گروه خوبی دارید  به برادرتون هم بگید . و لبخند  زنان آمدم بیرون .... با خودم گفتم اینا را  باش چه دلشون خوشه خوبه با یک بچه  رفتیم تو این کلاس بابا مادر بچه دار رقصش کجا بو د!!!!!

امدم تو سالن هنوز لبخند میزدم دوستم بهم می گه چی شده  ؟ می خندی ؟میگم : اگر بدونی الان چه پیشنهادی داشتم !!!!!   و براش  ماجرا را تعریف کردم .

بهم گفت بگو چی کار کردی سر ای کی ثانیه پیشنهاد رقص به تو شد ؟ بهش میگم بخدا اگر کاری کردم فقط تلفن حرف زدم اونم خیلی مودب چون با عموم بود و همش قربونتون فداتون بشم می گفتم .بنظرم رومینا خیلی از خودش استعداد  نشون داده اینا گفتن استعداد ارثیه ...گول خوردن . اون کسایی که به کلاس میرن یا خیلی قشنگ می رقصن بهشون بر نخوره منظورم این نیست که  این کلاسا  بدرد نمیخوره یا ...من خودم عاشق رقصم و دوست داشتم یاد بگیرم الان نه موقعیتشو دارم نه وقتشو  اما خوش به حال کسایی که بلدن .مظور من چیز دیگه ای بود .

بصورت اتفاقی اینروزا آهنگ ماشینم شده البوم اخیر آریان و باز  بطور اتفاقی مدام یاد قدیما و دوران دانشجویی می افتم  یادش بخیر اون البوم های اول اریان که با دوران خوش جوانی ما همراه بود .

پی نوشت برای یک دوست : یکی از دوستام چند روز پیش ازم پرسید منو بیشتر دوست داری یا بستنی را ؟منم بدون درنگ بهش جواب دادم معلومه که بستنی را ..واقعا فصل برای من فرق نمیکنه من تو زمستون هم همونقدر بستنی دوست دارم که توی تابستون راستش حتی زمستون کمی بیشتر .بعدش بهم میگه تو شکمویی .بستنی دوست داشتن آیا نشانه ای از  شکمویی است . من که اینجوری فکر نمی کنم .در ضمن اینجوری جواب دادم که دیگه ازم اینجور سوال نکنی .

!! نوشته شده توسط نازنین | 13:35 | 87/08/26

RSS